0:00 خب امروز اینجا در خدمت ابراهیم برفرازی هستیم. آرتیست فوقالعاده این نقاشیها و من افتخار اینو دارم که در گفتگو با تو باشم ابراهیم. دلم میخواد با یه معرفی خیلی کوتاه از تو شروع کنم در حد یکی دو جمله و اون اینکه این نمایش فوقالعاده دومین نمایش تو در گالری ایران شهره و اولین نمایش با عنوان ۲۰۰ و چند اون هم در گالری ایرانشهر برگزار شده و پیش از اون هم ولی نمایشهای دیگهای داشتید. من دوست دارم از اینجا شروع کنم که اول به این بپردازی که چی شد که نقاشی یک بخش خیلی
0:46 مهمی از زندگی تو شد و از اونجا بیای یه مختصری از سابقه نمایش هم برای ما بگی. خب اینکه نقاشی از کی در واقع جون گرفت تو زندگی من نمیگم مثل خیلی از نقاشم هست کودکی عاشق نقاشی بودن وای نمیدونم من این اتفاق نهادینه بوده نه در نهایت هر کسی که یه مسیر حرفهای رو طی میکنه از یه کنشهایی که از کودکی میاد شروع شده و خیلی وقتاهم حتی ممکنه تروماهای کودکی باشه ولی من میتونم بگم که مهمترین عاملی که باعث شد من نقاشی کنم عشق به
1:34 خواهرم بود. من یه خواهری دارم به اسم زکیه. ۷ سال از من بزرگتره و ایشون نقاشی دوست داشت و نقاشی میکرد و من زک رو خیلی دوست داشتم و به وقتی تو کسی رو دوست داری به همون میزان علایق اون علایق تو میشه. خب اون نقاشی میکرد و من به تب از اون تقلید میکردم. حتی خط نوشتاری من خیلی شبیه به زکی است چون خطشو دوست داشتم و شبیه اون مینوشتم. خیلی وقتا دفتراشو برمیداشتم از اون دفتر اون مینوشتم و از طرفی تو دوران کودکی من یه فیلمی پخش میشد با
2:21 عنوانشو یادم نیست سازندهشو یادم نیست. یه پسری بود که پدرش افتاده بود زندان و این میرفت طلبای باباشو وصول کنه تا بتونه باباشو به خاطر بدهی افتاد و زندان از زندان آزاد کنه. این پسره میرفت مثلاً مغازه یه نفر میگفت خب مثلاً این پول بابای منو بده. میگفت بشین تا ظهر اینجا تا من کاسبی کنم جمع شو بهت بدم. باشه. اون تایمی که اونجا منتظر بود با زغال از اینا پورتره میکشید و من آرزوم این بود که یه روزی یه نفر بشینه جلوم و من با زغال ازش پرتره بکشم. خونه ما یه خونه قدیمی بود توش تنور داشت و من همیشه میرفتم از تو تنور زغال میآوردم. کنار شیر آب تو حیات یه دیوار بود که یه دیوار سیمان سفید صاف بود. من
3:09 رو اون طراحی میکردم و همیشههم دوست داشتم پورتره بکشم نه چیز دیگه نه دار درخت بکشم نه نمیدونم طبیعت بیجام بکشم همیشه دوست داشتم پورتره بکشم پورترههایی رو میکشیدم بعد دوباره شیرو باز میکرد شیر آبو باز میکردم آب میگرفتم اینا شسته میشد میرفت دوباره میکشیدم زغاله تموم میشد دوباره میفتم از تو تن زغال میآوردم و دوباره این کاری بود که من مدام تکرار میکردم و هر از چنگایی نقاش نقاشی میکشیدم میفرستادم بره تلویزیون و هر روز میشناستم تلویزیونو نگاه میکردم که کی این پخش میشه نقاشی منو نشون میدن و متأسفانه فهمیدم که دختریم هیچوقت نبرده اینا رو پست کنه چون میدونم دختر داریم ببره پست کنه و هیچوقت اون پست نکرده بود که من اینا رو ببینم در
3:55 نهایت این داستانه بود تا اینکه من رفتم کلاس تو ارشاد نیشابور تو سازمان ارشاد نیشابور کلاسی هنری برگزار میشد امور هنری ارشاد رفتم کلاس یه آقایی و ایشون یه مقدار با من طراحی کار کرد اسمشو نمیبرم چون الان خیلی آرتیست مطرح البته اسمشم ببرم چون الان اونم راه و روشو عوض کرده یه آرتیست مطرح کانسپتچوال آرتیسته کریم اللهخانی و بعد ایشون شروع کرد با من سیاه قلم کار کردن و سیاه قلم کار کردیم یه پورترهای برای من کپی کرده بود و آورد
4:41 و من شروع کردم اینو سیاه قلم کار کردن و ۲ ماهف این بودیم در نهایت بعد کاغذی که من خریده بودم یه کاغذ یه کاغذ اشتباخ بود که اینو نصف کردیم و نصفشو بردم سر کلاس اونو کار کردیم نصفش مونده بود من شبی که قرار بود فردا آخرین جلسه کلاس باشه یه دونه کار دورر داره چاپه یه پینه دوزه داره یه چیزی رو میدوزه. بعد تو کتاب خواهرم بود این تصویرش تو کتاب هنر خواهرم بود برداشتم من این کاره رو با همون سیاه قلمی که ایشون به من یاد داده بود کار کردم و بردم سر کلاس فردا و برای ایشون عجیب بود که اینو کی کار کردی
5:28 دیشب؟ کی تموم کردی دیشب؟ میگفت مگه ممکنه؟ و داستان اینچنین بود. بعد که ایشون از نیشابور رفت و تحت تأثیر دکتر کفچان خب شد یه آرتیست مطرح و متقابلاً مسیر آرتشم تغییر کرد و الان واقعاً یه آرتیست مطرح جهانیه تو کار کانسپتچوال آرتیست هنر محیطی کار میکنه گذشتش تا اینکه یه استادی به اسم آقای علی سیدانی که بعدها من شاگرد ایشون بودم دانشگاه تهران این نقاشی میخوند. نقاشی میخوند و سر اینکه ارشد شرکت کرده بود و هنوز دانشجو ن دانشجوی ارشد نشده بود یه
6:14 پارت اومد نیشابور نیشابور یعنی ایشون و اونجا من با رفتار حرفهای طراحی دست آزاد از ایشون آشنا شدم تا دیدم که اومد سر کلاس یه پسربچه میگفت اونجا وایست شروع کرد طراحی کردنو گفتم اه این اون چیزیه من دوست دارم اون دوران تو دبیرستان بودی دقیقاً من تابستون بین سوم راهنمایی و دبیرستان بین ۱۲ تا ۱۳ سالگی یا ۱۳ تا ۱۴ سالگی میشه بعد ایشون فقط کلاً ۲ ماه ۳ ماه هم نیشاور بود دوباره ارشد قبول شد و اومد دانشگاه تهرانو دیگه ما ایشونو ندیم ولی مواجهه من با یه آرت کاملاً حرفهای از ایشون انگار
7:00 شروع شد خب دیگه من همون سعی کردم همون روش همون مسیره رو ادامه ادامه بدم تا اینکه ۱۹ سالم که شد دوباره نیشابور به واسطه اینکه دانشگاه فردوسی مشهد هنر آورد و علما مخالفت کردن با اینکه دانشگاه هنر تو مشهد باشه دانشگاه هنر فردوسی مشهد اومد تو نیشابور خب فاصله مشهد تا رو ۱۰۰ کیلومتره اومد تو نیشابور در عین حالی که برای نیشابوری خیلی خوب شد برای خب دانشجوهای هنر بد شد چون کهه یه شهر بزرگ به یه شهر کوچیک جابهجا شد حالا نیشابور کوچیک نیست بازم بزرگترین شهرستان ایرانه ولی در نهایت
7:48 و از خیلی از مرکز استانم بزرگتره ولی در نهایت بازم نسبت به مشهد خب یه شهر کوچیکتر بود و برای دانشجوها که نیاز به ارتباطات بیشتری دارن یه شهر بزرگ یه شهر کوچیک جابهجا شد ولی برای ما خیلی خوب بود چرا چون ما مواجهمون با آرت حرفهای تغییر کرد. در نهایت من اونجا کلاسی آزاد شکل گرفته بود تو دانشگاه. من دانشجو نبودم اونجا. کلاسی آزاد شکل گرفته بود و از غذا استادش علی سیدانی بود. من دوباره رفتم کلاسا ایشون و یه تایمی رو با ایشون طراحی کار کردم حدود تقریباً یک سال و نیم.
8:35 تو همون کلاسی آزاد بعد از اون دیگه خب یه تایمی رو خودم تنهایی ادامه دادم ادامه دادم رفتم حتی رنگ شروع کنم به ضعم اینکه خیلی طراحی رو دوست داشتم رنگو ادامه ندادم یعنی شاید یکی دو تا کار کردم بعد رهاش کردم رنگ کار نکردم یکی اینکه خب طراحی رو خیلی دوست داشتم یکی اینکه تو طراحی دستم پیش بود دوباره از ابتدا یه چیز دیگه رو شروع کردن خیلی سخت بود. یکی هم اینکه هزینههاش بالا بود. چند تا دلیل موجه داشت. بعد من طراحی رو ادامه دادم تا اینکه یه کلوب طراحی داشتم. یه روز یه آقایی
9:20 اومد به اسم علیرضا پویایی نشسته بود رو زمین با یه عکت خیلی هیجانی و وحشیانهای طراحی میکرد و خارقالعاده طراحی میکرد. بعد بهش گفتم که تو کجا طراحی یاد گرفتی؟ گفت پیش مرداد خطایی گفتم مرداد خطایی کجاست؟ تو تهران اینجوری اومد. بعد من یه مقداری با نگاهی که به طراحی اون داشتم طراحیم تغییر کرد. دوست داشتم تا اینکه با هادی عربنری هادی عربنرمین میشناختمش. نیشابوری بود تهران درس میخواد اومد و یه روز بردم طراحمو نشون هادی عرب نرم میدادم از بین ۳۰۰۰ تا طراحی یکی ورداشت گفت هر وقت اینجوری طراحی کردی خوبه. بعد گفت که گفتم من اصلاً فرو ریختم من
10:07 این همه دارم تلاش میکنم. بمبست تو ۳۰۰۰ تا یکی بعد گفتم تو دوست دارم برم یکی از میگن مرداد خطاییه کاراش خوبه من ندیدم کاراشو ولی خب تعریفشو زیاد کردم بعد گفت اتفاقاً من شاگرد مهداد خطاییام گفتم که منم میخوام بیام بشم شاگرد مهداد خطایی میشه ماهی یه بار بیام من از نیشابو بخوام بیام برگردم سخته گفت شاگرد اینجوری قبول نمیکنه اگه نهایتاً میتونی ۲و هفته یه بار بیای گفتم باشه کارامو بکنم بیام راه افتادم رفتم تهرون از نیشابون رفتم تهرون و رفتم پیش مهرداد خطایی و من حتی مرداد خطایی رو نمیشناختم داشتم طراحی میکردم بعد هادی اومد گفت چرا نمیری با استاد صحبت کنی گفتم که
10:53 استاد کدومه گفتنا اونه دیگه گفتم همون آقای اون جوونه که اون استاد نمیشه که تصورم این بود مهرداد خطایی یه آدم سن و سالاره مثلاً جا افتاده با یه قد د متریه مثلاً فلانه اینا یه تصور چون احمد وکیلی رو دیده بودم فکر میکردم ش بعد در نهایت من رفتم و یه ترم پیش مرداد خطایی استایل طراحیم شکل گرفت سال ۸۶ یه ترمم رفتم بعد دیگه خب راه دور بود سخت بود اومدن رفتنش خودم ادامه دادم ادامه دادم تا اینکه هادی میومد نیشابور هادی
11:39 عرب نرمی خب هادی خیلی طراح خوبیه خیلی مجسمهساز خوبیه در نهایت نقاش خوبیه در نهایت من شروع کردم از هادی یاد گرفتم یه تایمی خب با هادی ما کار کردیم طراحیم شکل گرفت تا اینکه من یه گفتگویی پس ذهن من خیلی تغییر داد مسیر زندگی من داشتیم یه جا نشسته بودیم با دوستامون داشتیم طراحی میکردیم یم این دار و دستهای که اینجا نشسته بودیم تو کلوب داشتیم طراحی میکردیم دو نفر اونور داشتن با همدیگه صحبت میکردن مهدی مهدیان ابوفضل رفیعی داشتن با همدیگه صحبت میکردن و مهدی مهدیان به ابوفضل رفیعی میگفت که مهرداد خطایی به شدت تحت تأثیر
12:25 تارکوسکیه و من نمیدونستم تارکوسکی کیه و نمیدونستم که تأثیر مرداد خطایی از تارکوسکی چی بوده. روم نشد برم بپرسم که آقا این آندره تارکوسکی که شما میگین کیه؟ ولی تو ذهنم آشنا بود. یه کارتون فیلم داشتم اینا رو ورق میزدم ورق میزدم یه روز دیدم ا یه فیلمی زده کودکی ایوان آندر تارکوسکی گفتم اه این همونه نشستم ۶ بار این فیلمه رو دیدم هیچی نفهمیدم بعد گفتم خب مرداد خطایی نقاشه اینم فیلمسازه میگن مرداد خطایی تحت تأثیر اینه خب اشکال نداره دیگه منم استپ میزنم
13:11 اینا رو طراحی میکنیم شروع کردم تمام پلانهای کودکی ی ایوان تارکوسکی رو رو کاغذ فابریانای کیفیت خوب با زغال ت کرد بعد اینجوری چیدم کف آتولیهم دیدم اینکه شد همش تارکوفسکیک که خب من چیکار کنم گفتم خب اشکال نداره اینا زغاله برداشتم شروع کردم اینا با یه دستمال کاغذی محو کردم از بین رفت چی موند یه ترکیب بندی از تیره و روشن حالا با این ترکیببندی تیر و روشن میخوام چیکار کنم؟ شروع کردم همون ترکیببندیهای تیره و روشنو میبردم تو کلوبهای طراحی پریسا رو میکشیدم
13:56 میذاشتم اینجا حامدو میکشیدم میذاشتم این لیوانه خب به این ترکیبه میاد اینجا این موبایله اینجا این میکروفونه باشه اینجا این پلهها باشه اینجا بیربط بودن به همدیگه یواش یواش برای اینا داستان ساختم ربط پیدا کردن داستان از کجا میآمد از پس ذهن اون تصاویری که تارکوسکی به من داده بود از پس داستانهایی که تارکوسکی تعریف کرده بود از پس داستانهایی که تو ذهن خودم بود کار کردم یه عالم شد خیلیا به من نقد میکنن میگن کارات سینماییه میگن من ترکیب بندی رو از سینما یاد گرفتم من ترکیببندی رو از نقاشی یاد نگرفتم که نقاشانه باشم
14:42 این اتفاق افتاد و بلند شدم اومدم پیش مرداد خطایی کارا رو پهن کردم رو زمین گفت میای اینجا چیکار کنی؟ گفتم میام طراحی یاد بگیرم. گفت اون چیزی که من میخوام به تو بگم تو بلدی. برو ببین میخوای با اینا چیکار کنی. این طراحی اینجوری شکل گرفت. بعد که حالا وارد داستان رنگ شدم یه داستان باز یه داستان دیگهای شروع شد. آ خیلی جالب بود به این موضوع ارتباط ترکیب بندیهای کارت با میزانسنای سینمایی اشاره کردی. به هر حال الان به خصوص یعنی از زمانی که دیگه سینما اختراع شد و خب این تصویر متحرک در واقع وارد تجربه ما
15:28 وارد خاطره ما شد مواجهه با خود نقاشی به عنوان یک تصویر ثابت هم حتی اگه نخوایم برای ما تغییر کرده و این خیلی این موضوع رو جالب میکنه چون ما که الان اینجا بینندههای این مجموعه توییم بعد از سالها که تو نقل زدی الان به سال ۸۶ اینها و تقریباً دیگه حدودی حالا ۲۰ سال ۱۹ ۲۰ سال شده خیلی جالبه که تو اون دیدی رو که از اونجا گرفتی همچنان در این نمایش هم آوردی اما من الان دلم نمیخواد ما بیایم روی این نمایش دلم میخواد یه کم هم درباره اون ورودت به رنگ برای ما باز توضیح بدی ضمن
16:14 اینکه که این رو هم برامون بگو که چی شد کمکم وارد فضای نمایشگاهی شدی و اینکه میدونم قبل از استودیوی فعلیت که توی ای همین محله ایران شهره اومدی تهران و در خیابون انقلاب استودیو داشتی اینم برای ما تعریف کنی چون ممکنه همه اینا به هم مربوط باشه آره خب داستان ادامه پیدا کرد و طراحی رو من تا یه جایی پیش بردم و یه اتفاق افتاد من دوست داشتم شغلم نقاشی باشه در حالی که من خب یه دوره نجار بودم ۱۰ سال نجاری داشتم یه کارگاه بزرگ نجاری داشتم تو نیشابور بعد د تا دفتر فروش
17:00 دکوراسیون داخلی داشتم و کارهای مختلفی کردم کارهای اقتصادی مختلفی کردم خیلی هم موفق نبودم البته نجاریم خیلی موفق بود درآمد خوبی هم داشت ولی در نهایت موفقیت از به این زعمم من بهش نگاه میکنم که آیا دوست داشتم ۱۰ سال بعد بهم بگن ابراهیم برفرضی نجار دیدم این عنوانه رو نمیخوام دوست داشتم ابراهیم برفرزی پشت اسمش نقاش باشه برای نقاش شدن طراحی کافی نبود وارد مارکت شدن طراحی کافی نبود و با اینکه طراحی رو خیلی دوست داشتم تصمیم گرفتم که رنگو یاد بگیرم همزمان من دانشجوی دانشگاه نیشابور بودم
17:48 و به شدت مشغول یادگیری نقاشی بودم و هرچی تلاش میکردم یاد نمیگرفتم چون متأسفانه اساتید در دانشگاه به دو پول سیاه نمیارزیدن. میتونم بگم که من ۴ سال دانشگاه نیشابور بودم و ۴ سال وقتم حده حرف نه اینکه خوب نیست دانشگاه رفتن. من دانشگاه هنرم بودم خیلی تفاوتی نمیکنه یعنی فضای دانشگاهی الان ما خیلی بده به خاطر اینکه چارت درسی مشخصی نداره استادای مدعو این ترم هستن ترم بعد نیستن استادای هیئت علمی یا پیر شدن یا توان تدریس ندارن با گذشتهشون فقط دارن مباهات میکنن و این باعث شده که ما اگه بخوایم یه تایمی درباره شرایط آموزشی
18:34 ایران بشیم صحبت کنیم فکر کنم باید یه تایم طولانی ما وقت بذاریم درباره درباره اینکه ویدیوستی درباره شرایط خب من سالها تو دانشگاه ایران درس دادم دانشگاه نیشابور دانشگاه تربیت معلم دانشگاه شاهد دانشگاه سراسری سمنان و ولی معتقدم دانشگاههای ایران متأسفانه هر روز و هر روز و هر روز دارن دچار افول بدتر و بیشتری میشن. یکی دلیلش اینه که تعدادشون خیلی زیاده تعدادشون بیش از حده و شما وقتی قبلاً ۵ تا دانشگاه بود ۲۰۰ هزار تا شرکت کننده برای این ورود به این ۵ تا دانشگاه خیلی تلاش میشد و کسی که
19:20 وارد دانشگاه میشد هم از عملی هم از تئوری قوی بود یه کیفیتی داشت آره ولی متأسفانه الان علمی کاربردی سر هر کوچهای هنر میاره و هیچکی جلوگیر این داستان نیست نیست متأسفانه این داستان باعث شده که هیچ در واقع تجمیعی برای درست شدن این هنرجوها و دانشجوهایی که دارن تحصیل میکنن ایجاد نشه. کنشیه که باید باز برمیگرده به شرایط
20:07 پر آموزش و پرورش و آموزش عالی کشور که میشه داستان طولانی حالا من اومدم رنگو شروع کردم تو سال ۸ و ۹ و دیدم تو دانشگاه اتفاقی برام نمیفته سال ۹۰ رفتم مشهد پیش استاد هادی تقیزاده و اونجا من در واقع تکنیکهای رنگو از ایشون آموختم و همونو ادامه دادم و این داستان ادامه پیدا کرده و بعد از اونم من آموزش دیگهای نه اینکه یاد نگیرم من از اصغر کفچیان دکتر اصغر کفچیان خیلی چیزی یاد گرفتم از منوچهر مقاری خیلی چیزی یاد گرفتم از آرمان یعقوب پور خیلی چیزی یاد گرفتم و مهمترین کسی که به نظر من تو زندگی من تأثیرگذار بود تو آرت بازم هادی عربی بود
20:55 چون من با نسخههای این بسیار زندگی کردم این آدم واقعاً هم آدم آرتیستیه هم زندگی آرتیستیکی داره در مجموع من خیلی تو این مسیر مثلاً مدیون ابوفض رفیع هستم ابوظ خیلی به من چیزی آمد در نهایت سال ۹۱ من به یه اتفاق جدید برخوردم یه فیلم دیدم از پیناباش و این همه تخیلات منو به اولین پست فیسبوک منو ببینی یه تصویر نقاشی شده کوچیکه از رقصهای پینا باهاش و همیشه فکر میکردم که چطوری میتونم پینا رو وارد نقاشیا بکنم.
21:43 دوست داشتم متفاوت باشه. خیلیا از پینا کار کردن. خیلی نقاشی دیدم از رقصای پینا کار شده و دوست داشتم تو مفهوم خودم پینا رو باهاش برخورد کنم نه اینکه خب فقط یه صرف یک بازنمایی تصویری از عکسها یا فرمها یا رقصهای مثلاً پینا باشه. من دغدغه اکنون زندگی کردنو دارم من دغدغه زندگی تو الان و زندگی تو زمان و خیلی برام مهمه. و پینا رو آوردم ریختم تو اون داستان و ۲۰۰ چند از سال ۹۱ در واقع میشه گفت
22:29 استارتش خورد تا سال ۱۴۰۳ اومد رو دیوار یعنی ۱۱ سال مشغول این مجموعه آره هی بازی شده باهاش هی تو ابعاد کوچیک فلان و اینا مسیر نقاشی کردن اون مجموعه تقریباً ۲ سال طول کشید. البته منسجم و مرتبم نبود چون من برای ارائش برنامهای نداشتم و نمیخواستم ارائشون کنم چون اصلاً فکر میکردم ارائه نمیشن. یکی اینکه زن زیاد توشون بود یکی اینکه رقص زیاد توشون داشت و احتمال اینکه تو ایران ارائه بشه نداشتیم. حتی روز اولی که آقای امیریان اومد با من صحبت کرد گفت برنامهت چیه؟ گفتم نمیدونم. گفت یعنی اینا رو نمیخوای ارائه کنی؟ گفتم دوست دارم ارائه کنم ولی فکر نمیکنم قابلیت ارائه داشته باشه. گفت
23:15 خب اگه ارائه نکنی چیکار میکنی؟ گفتم لوله میکنم میذارم کنار پارچهها رو دوباره یه استارت بعدی ولی در نهایت شد و ارائه شد و ارائه خوبی هم اتفاق افتاد. در نهایت بعد از اینکه من یه سال پیش هادی تقیزاده رنگو یاد گرفتم تکنیکهای رنگو یاد گرفتم و بسیار استاد خوب و عالمی بود ایشون و شروع کردم به آزمون خطا کردن آزمون و خطا کردن تا اینکه سال ۹۲ مهدی مهدیانو دیدم گفتم چیکار میکنی؟ گفت میخوام برم اوکراین تو میخوای بری اوکراین چیکار کنی؟ گفت من هرچی فکر میکنم من دانشگاه تهرانو
24:00 تجربه کردم چیزی نداره دوست دارم برم پولم نمیرسه برم سنت پیترزبورگ روسیه میرم اوکراین میرم مدرسه دوم رپین تو خارکیف یا خارکف اوکراین یه مرسه هست که مرسه دوم آکادمی رپیه میخوام برم اونجا رفتم خونه به همسرم گفتم گفتم که دوستای من دارن برای آرت میرن خارج من از نیش پیشابور درنیومدم پاشو جمع کنیم بریم تهران زندگی کنیم موافقین گفت زنگ زدم به هادی صبحش زنگ زدم به هادی گفتم هادی من فکر میکنم بس نیشابور بمونم باید بلند شم بیام تهران گفت اگه فردا
24:46 بیای دیره امروز بیا گفت برای تو بسه نشاب خدا گفت پاشو جمع کن بیا گفتم هادی من هنوز کارشناسیمو تموم نکردم دفاع نکرد گفت هر کار داری زمین بذاری بیا در نهایت من یهکم صبر کردم از اون گفتگوی من با هادی بازم یه سال طول کشید شد سال ۹۳ و ۹۳ من دفاع کردم کارشناسیمو ۱۷ خرداد ۹۳ من دفاع کردم ۵ تیر ۹۳ من تو تهرون خونه گرفتم همون استودیوی خیابون انقلاب نه نه اونجا نبود اول تو منیریه یه خونه گرفتم ۵۶ متر طبقه چهارم همه پولم به همون رسید و تمام پولمو دادم اونو گرفتم حتی پول اینکه بعد بارمو مو بره ببرم بالا نداشتم
25:32 یه خونه گرفتم به ۳۹ میلیون تومن رحم و ۳۸ میلیون تومن پول داشتم یعنی ۱ میلیون تومنم به حسابخونه بده کارت در نهایت اومدم تهرون اومدم تهرون و هیچ جام بلد نبود من هر روز تو تهرون گم شدم و کسی هم نمیشناختم تنها کسیو که من میشناختم تو تهرون یکی هادی نرمی بود که سمت سمت نواب زندگی میکرد. یکی هم ایمان شورگشتی بود که الان خدا حفظش کنه بلژیک زندگی میکنه. اونم تو تهران پارس بود. هر دوشون دور بودن و من هر دفعهم که میخواستم پیش اینا برم یه دو ساعت گم میشدم بازم. یعنی خودت بودی یا خودت؟ در واقع یه تنهایی عجیب دوستانی پیدا
26:18 کردم. دوستانی یواش یواش ارتباطاتون پیدا شد. کسایی که از قبل اومده بودن همشهریان بودن احسان گرایلی خیلی کمکم کرد حمیدان ناصری خیلی کمک کرد در نهایت اومدم و موندگار شدم و بسیار دلتنگی عجیبی داشت من هر روز اسرا میرفتم پارک دانشجو میشستم گریه میکردم و و اینو نمیتونستم به همسر و بچم ارجاع بدم چون اونا احساس ناامنی بیشتری میکردن. از این بابت مجبور بودم که به هیچکی هیچی نکردم و روزی ۱۴ ساعت نقاشی میکرد. بعد
27:05 خب این نقاشه کردنه من کسیو نمیشناختم تو تهرون. از طرفی دایره ارتباطاتم خیلی ضعیف بود. از این ورن ورود به این داستان ورود به مارکت ورود به گالریا خیلی کار دشواری بود ابراهیم تو قبل از اینکه بیای تهران توی مشهد و نیشابور نمایش داشتی آره اونا باعث نشد بتونی راحتتر وارد فضای نمایشگاهی تهران بشی نه نه نه اصلاً یه فضای متفاوت نگاه کن فضایی که تو نیشابور هست خب یه فضای دوستانهست همه همدیگه رو میشناسن میشناس و تو مثلاً میگم تو نیشابو وقتی زندگی میکنی تو ۲۰ تا نقاش تو ۱۰ تا نقاش تو ۳۰ تا نقاشی که وجود
27:52 دارن تو اگه اولش نیستی ۳ هستی دیگه تو ۳۰ تا بازم معرفی میشی ولی وقتی میای تو تهران تو بین ۱۰ ۰۰۰ تا نقاشی که دارن هر روز حرفهای کار میکنن تو خیلی گمی تا وقتی پیدا بشه خیلی طول میکشه در نهایت پس اون اون اتفاقه اصلاً نمیفته. بعد تو نیشابور که مطرح میشی خواه ناخواه مشهدیها هم که نزدیک به تو هستن کم و بیش تو رو میشناسن. اگه نمایشی برای تو میذارن بازم از رو شناخت. نه اینکه یه آدم کاملاً ناشناس تو کاراتو زیر بغلت بگیری بگی من اومدم اینجا نمایش بدی. خب من اولین نمایشم که تو مشهد داشتم به واسطه همکلاسیم خانم مهدوی بود که با یک گالری
28:37 کار میکرد به اسم آسمان مشهد و اونجا به واسطه اون با فرانک چوگانیان مسئول گالری آسمان آشنا شدم و یه نمایش انفرادی از همون کارهایی که تحت تأثیر تارکوفسکی بود من اونجا یه نمایش گذاشتم کارایی بود با کار طراحی بود یا طراحی بود نه صرف طراحی کارهای زغال و پاستل بود، ترکیبی بود و اگه ما البته خیلی نمیتونیم تفکیک کنیم که چی الان نقاشیه و چه ولی یه سری روابط فرم یه سری روابط محتوایی تو اونام حاکم بود ولی تکنیکشون زغال و پاستل بود در نهایت وقتی اومدم تهران خب مواجههم با گالری با فروش با مارکت یه چیزی بود که
29:25 اصلاً من دربار شناختی نداشتم اصلاً نمیدونستم چیه خب ایرانشهر چهجوری در واقع وارد فضای تو شد آقای امیریا؟ خب از همین شروع شد که من وقتی اومدم تهران من داشتم تو نیشابورم که بودم داشتم کارایی انجام میدادم که از یک متر به بالا بود کار کوچیکی نبود برای یه آدمی که هنوز شاید تجربیات نقاشش اونقدر زیاد نیست بازم کار کوچیکی نبود یه متر یه متر ۴۰ یه متر ۶۰ عموماً بومام تو این ابعاد بود و من یه خونه کوچیک داشتم ۵۶ متر بود با زن و بچم آتولیهای هم نداشتم. یه اتاقی بود که یه فضای دو دردویی ازش جا مونده بود. پر از
30:12 خرت و پرت و وسیله بود و من تو اون دو دردو کار میکردم که حتی یه بار هادی اومد خونه گفت خب تو این کارا رو کار میکنی کجا نگاهشون میکنی؟ گفتم میذارم جلو در میرم تو آشپزخونه وایسم از دور نگاه میکنم ببینم چه اتفاقی افتاده براشون. بعد دیدم من که کسی اینا رو نمیخواد. کسی من با کسی ارتباط ندارم. کسی منو نمیشناسه و چند بارم اولین مواجههمم تو ترون با یه گالری این بود اون زمان سی دی میدادم به گالری من از اینا عکاسی کردم سی دی کردم بردم دادم به یک گالری یادمه جمعه عصر رفتم گالری به اون منشی اون گالری اسم نمیبرم چون گالری معروفی هم هست الان ولی رفتارش خیلی رفتار
30:58 عجیبی بود در نهایت سی دی بردم دادم به این گالری و سال ۹۳ جمعه جمعه شب بود جمعه عصر بود افتتاحی گالری بود دادم به اون منشی گالری شنبه شب به من زنگ زدن از گالری و من هنوز اون دیالوگا تو سرم گفتن وای خارقالعادهست این کار ما با دکتر فلانی و فلانی نشستیم این کارا رو دیدیم این کارها عالی شما تا الان تو این رول از هنر چرا کسی نمیشناسید گفتم که خب من شهرستان بودم تازه اومدم تهران جایی ارائه نکردم گفت میشه فردا یه قرار
31:45 حضوری بذاریم گفتم من فردا نیستم یکشنبهها با پسرم میرفتیم استق گفتم دوشنبه میتونم بیام گفت دوشنبه از ساعت ۴ من منتظر شما من دوشنبه رفتم اونجا و این خانم اینجوری که نشسته بود پشت میزش داشت مینوشت یه نگاهی به من کرد به این نتیجه رسید که این به درد من نمیخوره و این اولین مواجهه من با گالریهای تهران بود. چه تجربه آره تلخی و حتی بیرون نیومد و حتی نگفت بیا بشین اینجا با هم صحبت کنیم و ۲ هفته قبل این خانم گفت که نمیشه بیای با هم بریم حراج یادش نبود من همونم گفتم دست شما درد نکنم
32:33 باشه ایشاالله ببینیم که حراجی بعدی چه اتفاقی افتاد خیلی سخت گذشت خیلی خیلی و من به این نتیجه رسیدم خب کسی که منو نمیشناسه کسیهم که اینا رو نمیخواد کسیهم به این بزرگیهم کار کردن جا ندارن چیکار کنم شروع کردم کارای کوچیک کوچیک کرد کارای کارای کوچیکتر از ۳۰ سانت برای چی برای فیسبوک و بعد اینستاگرام تنها راه ارتباطی من فیسبوک و اینستاگرام بود اولی که اومده بودم تهرون فیسبوک چون گوشی اندروید نداشتم م رو لپتاپم نصب بود و بعد که گوشی اندروید گرفتم اولم اینستاگرامم بازم رو
33:20 لپتاپ من پیاده کردم خیلی هم سخت بود بلدم نبودم بعدش نمیتونستم با فضاش ارتباط برقرار کنم تا اینکه یه گوشی اندروید گرفتم و یه گوشی اندروید هدیه دادن بهم در واقع اگه که نداشتم که بگیرم تو اون زمان در نهایت اینستاگرام شد محل ارتباط من و من شروع کردم این کارای کوچیک کوچیک و کار کردن برای اینستاگرام چون اگه میخواستم کار بزرگ انجام بدم ۲ هفته طول میکشید میشد ۲ هفته دیگه یه پست من شروع کردم کارای کوچیک کوچیک کار کردن برای اینستاگرام کارای زیر ۳۰ سال هر روز یه دونه کار میکردم و من وقتی هم کار میکنم الانم همینطوریه یه دونه کار شروع نمیکنم ۱۰ تا ۱۵ تا ۲۰
34:08 تا کارو با هم شروع میکنم همزمان پیش که این یکی داره خیسه تا موقع رو این یکی یکی کار کنم تا اون یکی گلیزش میکنم این یکی آماده بشه. بعد خب شروع کردم به کارهای کوچیک کوچیک کار کردم و از هر کدوم یه ویدیو میگرفتم و بعد کار کامل شدهشو تو اینستاگرام شیر میکردم. این چرخید. این چرخید و بعد یه ایمیل زده بودم یه سی دی داده بودم به گالری شیرین. اولین نمایشگاه گروهی که من شرکت کردم تو تهران گالری شیرین بود. ۴ تا کار بردم اونجا و بازخورد خوبی هم داشت فروش نرفت. در نهایت من کارا رو برگردوندم
34:55 و بعد از اون با یک گالری تو سال ۹ چ صحبت کردم و یه تعداد کار کوچیک بردم دید و خیلی ذوق زده شد از تکنیکش از فراآیندش و گفت بیا با همدیگه کار کنیم و گفت میام آتولیت و اومدن این خانم به آتولیه من ۶ ماه طول کشید و انقدر بدقولی کرد که من اصلاً حالم به هم میخورد از این بدقولیه هر روز و در نهایت ما یه نمایشگاه با همدیگه بستیم و یه نمایشگاهی که من خیلی زحمت کشیدم براش سر این بود که من بر اساس فیلم فصل کرگدن بهمن قبادی یه سری اتد زده بودم و میخواستم از نریشن اون فیلمم استفاده کنم
35:41 برای این مجموعه و پیدا کردن بهمن قوادی خیلی سخت بود و من بهمن قوادی رو تو پاریس پیدا کردم به واسطه با اینستاگرام و اینا و در نهایت تونستم این پروژه رو باهاش شیر کنم و از نریشن فیلم استفاده کردم و یه مجموعه کار کردم بر اساس فیلم نریشن فیلم فصل کرگدن و قرارمون این بود که هدفون تهیه بشه و هر کس که وارد نمایش میشد از شروع نمایش اون نریشهو میشنید و عنوان نقاشیها بر اساس اون نریشه ن بود و در نهایت یه پایانبندی خیلی جذاب داشت. نمایشگاه نزدیک شد. من همه کارا رسوندم
36:28 آماده شد. نریشنو آماده کردیم و گالری نمایشگاه کنسل کرد بدون اینکه یک تماس با من داشته باشه. حتی یه پیامم به من نداره. تموم شد و من بعد از اون تصمیم گرفتم که با هیچ گالری صحبت نکنم. سراغ هیچ گالری نرم. گفتم اینقدر کار میکنم تا این اتفاق بیفت و من دیگه سراغ هیچ گالریای نرفتم. سال ۹۵ که بعد از اون گالری اون اتفاق افتاد تا که ۹۶ بود قرار بود ۹۶ نواشگا باشه که کنسل شد دیگه من سراغ هیچ ن اتفاقاً جالبش اینه که تو اولین گفتگوم با اون خانم گفتم
37:13 خانم من خواهش میکنم ازت اگه برای من نمایشگاه نذاشتی اشکال نداره ولی کاری نکن که من ن نتونم نقاشی کنم من با هر گالریی که وارد مذاکره شدم خب قبلشم بود گالریهایی که ما با همدیگه صحبت کردیم گفتم من با هر گالری وارد مذاکره شدم ۲ هفته تا یه ماه نتونستم نقاشی کنم خواهش میکنم کاری نکن که من نتونم نقاشی کنم و این خانم کاری کرد من ۳ ماه نتونستم نقاشی کنم اوکی بعد گفتم دیگه نمیرم دیگه نمیخوام شروع کردم بر مبنای همون اینستاگرام ادامه دادم کنارش یه سری مجموعههای دیگه کار میکردم
37:59 ولی ویترین اینستاگرام حفظ کرد. در نهایت سال ۱۴۰۲ بود. من یه کار داشتم کار میکردم مال همون مجموعه ۲۰۰ار و چند که یه تصی یکی از دوستام یه فاطمه یه عکس ازم گرفته بود گذاشتیم اینستاگرام بعد شبش آقای امیریان به من پیام داد گفت این روی اینستاگرام گفتین چیه داستانش گفتم اینا یه مجموعست گفت میشه من بیام ببینم گفتم آره میشه بیا گفت من فردا میام ببین اومد و گفت چرا نیومدی با همدیگه صحبت کنی؟ گفتم تجربه ثابت کرده که با
38:45 گالریدارا نباید صحبت کرد و گفت تو از اون هنرمندای لجباز سرتقی گفتم شما اینجوری فکر میکن این گفتگو بین من و امیر شد در نهایت گفت من این مجموعه رو میخوام گفتم باشه گفت اینا رو برای کجا کار کرد گفتم اینجا د تا گالری میتونه اینا رو نمایش بده از نظر ابعادی یکی مدار موازیه یکی ایرانشهره گفت تو ترجیحت به کدوم گفتم مطمئناً ایران شهر چون مدار موازی من میخوام دو سه بار بیشتر نرفتم چون کارا نیاز داشت که یه فضایی باشه سقف بلند داشته باشه یه فضایی باشه بزرگ باشه در نهایت گفت که خب من اینا رو نمایش میدم
39:31 براتون گفتم مطمئنی گفت آره گفتم چند تا گالری دار دیگه اینا رو دیدن گفتن زن داره توشون رقص داره توشون امکان نمایش نداره. همون جایی که امیر اومده بود هشتمین گالریداری بود که اون تایم اومده بود کارگاه من و اون هفته قبلی همه داستان داشتن که بیا با مجموعه دیگهت کار کنی. میگفتم من الان اینم قرار نیست دیگه ب برگردم به گذشته. اگه میخوایم رول آپ کنیم رول آپ کنیم نه اینکه برگردیم به قبلش. بعد اگر امکان این نیست که نمایششون بدیم باشه میریم رو مجموعه دیگهای
40:18 تا اینکه امیر اومد و گفت که من اینا رو نمایش میدم گفتم قبلیا اینو گفتن گفتن اینا خیلی بزرگه گفتن اینا فروش نمیره گفتن اینا ردس داره توش گفتن اینا زن داره توش گفت حالا یه برنامهای میچینیم ببینیم چطور میشه و پشتبندش شهرداری اومد سالن قبلی گالری ایرانشهررو رو دوباره پلا میکرد. گفتم خب این دفعه هم پلم شد بریم رو مجموعه بلدی دیگه اینم محدود شد. ۴ پ ماه بعد دوباره امیر بهم زنگ زد گفت چیکار کردی؟ گفت من کارا رو تموم کردم دیدم از شما خبری نیست بعدم گالری رو بستن دیگه دارم کار دیگه میکنم این کارو شروع کرده بود از مجموعه خدا هرگز نخواهد
41:06 این کارو شروع کرده بودم امیر گفت نه من میام دوباره میام با همدیگه صحبت کنم گفتم خب تو که الان داستان گالری چی میشه گفت داریم دو سه جا گزینه کردیم گفتم خب گزینه کردی بازم به همون ابعاد یه همچین داستانی داریم ما چون این کارا باید یه جایی باشه جا بشه گفت آره من چون هنرمنددام عموماً کار بزرگ انجام میدم باید و شد و شد ۱۴۰۳ و ما نمایشگاه ۲۰۰ چندو گذاشتیم و بعد از اون یه گالری از هند به من تماس گرفت که بیا با همدیگه کار کنیم من به امیر ارجاع دادم امیر پیگیری کرد و ما مجموعه خوابها رو بردیم دهلی نو و اونجام یه نمایشگاه موفق
41:53 داشتیم و در نهایت رسیدیم به اینجا که امروز اینجا نشستیم و گدو هرگز نمیاد نمیاد خب من خیلی خوشحالم که اینجا نشستیم و خیلی خوشحالم که این چند دقیقه این فرصت داده شد که تو بتونی قصه اومدن خودت از کودکی که نقاشی کردن خواهرتو دوست داشتی تا این نقطهای که الان در برابر این تابلوهای این مجموعه فعلی نشستیم اینو بتونی خیلی قشنگ قصهشو برای ما بگی روایت کنی حالا من دلم میخواد از همین نکتهای که چند بار توی جملات پایانیت بهش اشاره کردی شروع کنم تا ما
42:39 در واقع از اون مجموعه ۲۰۰ و چند یه بررسی یه موضوعی رو شروع کنیم و بیایم روی این مجموعه اون موضوع چی چیه؟ اون موضوع ابعاد بزرگ کار توئه. دلم میخواد یهکم برای ما باز کنی که این تمایل به ابعاد بزرگ برای تو هم به لحاظ اون حالا حس هنرمند بودن و چالش این کار. چون خب به هر حال اجرای کار بزرگ کار چالش برانگیزیه. هم اینو دلم میخواد برامون باز کنی که چی باعث میشه تو بری سراغ این و دلم میخواد اینم برامون یه مقدار باز کنی که توی اون مجموعه ۲۰۰ و چند و توی
43:26 این مجموعه به لحاظ اون اتودایی که زده بودی فرمها رنگها ارتباط اینا با همدیگه و با مخاطب چی باعث شد که تو چنین ابعادی رو برای کارت انتخاب کنی؟ اینکه میگم من از سال ۹۱ پینا رو که دیدم خیلی دوست داشتم بیاد تو کار چند تا نمایشگاه رفتم که کارای کار کرده بودم و ابعادشون کوچیک بود دوست نداشتم و من خیلی دوست داشتم اگه یه روزی برمیگشتم به ۶ سالگیم یه رقصنده میشدم مثلاً اگه تو پاریس زندگ زندگی میکردم البته نه تو ایران رقصنده شدم به درد
44:12 نمیخوره در نهایت یکی از فیوریتهای فانتزیهای ذهنی بود بعد خب من دیده بودم کسایی که از پینا کار کرده بودم هم هنرمندای خارجیرو دیده بودم چند تا هم تو ایران یه نمایشگاه رفتم مثلاً تو گالری اینجا اگه اشتباه نکنم بر اساس فرمهای رقصای پینا بود اسم هنرمندشو متأسفانه یادم نیست بعد تا اینکه من یه نمایشگاه خیلی خیلی تأثیر گذاشت. مجید فتحیزاد نمایش اولش تو گالری آبان انبار منو انقدر به وجد آورد که من هر روز اسرا میرفتم اونجا میشستم. ساعتها میشستم جلو این کارا و کارهای بزرگی بود.
44:58 البته کارهای بزرگش که مثلاً شاید تو این ابعاد نبود به این بزرگی ولی اونقدر بزرگ بود که منو به وجد بیاره و خیلی هم خارقال. و هنوز برای من شاید بهترین نقاشیهایی دیده باشم تو عمرم اون نقاشیهایی بود که تو اون مجموعه مجید فتحیزاده دارم چون مجموعه بعدیش رفتم خورد تو ذوقم دم در برگشتم دوست نداشتم حالا اگه مجید اینو میشنوه شاید نقدی باشه به داستان نمایش دومش تو ابار یادمه نمایش دومش حالم خیلی بد بود مریض بودم بارونم میومد با مریضی رفتم نمایشگاه گالری آبانبار تو ذقم خورد از دم در برگشت شت در نهایت ولی نمایشگاه اول انقدر منو به وجد آورده بود بر اساس
45:45 نقاشیهای دمیه بش گویا کار کرده بود و خارقالعاده بود خارقالعاده ابعاد اونا رو که دیدم گفتم آها اگر بشینه اگر پینا تو این ابعاد بشینه اگه پینا تو ابعاد واقعی انسانی قرار بگیره میتونه اون چیز شکل بگیره. حتی یادمه ارکیده دررودی خدا نگهدارش باشه یه روز اومده بود آتولیای من گفت ابراهیم اینا رو به این بزرگی کار کردی چیکار کنی؟ بردمش جلو کار مییرور ۲۰۰۰ چند گفتم ارک نگاه کن این کاره رو گفت خب گفتم اگه اینا ابعاد آدماش
46:31 اندازه واقعی بود خیلی بهتر نبود گفت آره گفتم حساب کردم دوست داشتم اندازه واقعی باشه ولی ارتفاعش میشد ۶ متر مجبور بودم تو این ابعاد کار کنم وگرنه دوست داشتم ابعادش تو ابعاد انسانی باشه کار میرو رو حالا اگه تو ۲۰۰ چند ببینید ابعاد فیگوراش ۸۰ سانت در نهایت دوست داشتم که کارها ابعاد انسانی پیدا کنن چرا چون دوست داشتم تو که جلو تابلوهای میستی خودتو اونجا تصور کنی خودتو اونجا ببینی و اینکه بعضیا خب متقابلاً به واسطه اینکه اون ازدحامه اتفاق میفته کوچیکتر میشن بزرگتر میشن یا اتفاق اینکه خب ما تو
47:16 ارائه مجبور بودیم یه مقد مقداری ابعادم در نظر بگیریم مجبور شدم بعضی وقتا از ابعاد انسانی بیام پایینتر ولی در کل این باعث شد که خب بر هر اتد بر اساس اون هر اتی که میزدم ابعاد انسانی کلی رو در نظر میگرفتم و ابعاد کار درومد ازدحام تعداد فیگورها باعث میشد خب ابعاد هی بزرگتر بشه این شد که کارها یه مقداری ابعاد بزرگ پیدا کرد و حجیم شد و به اینجا رسید. حالا بهم بگو اینو برای مجموعه ۲۰۰ و چند الان توضیح دادی؟ من اینو برای این مجموعه در در واقع گدو هرگز نخواهد آمد. خب تا
48:04 حدی ملموسه ولی اگه بتونی با توجه به اون در واقع استیتمنت خودت هم اینجا روی دیوار هست استیتمنتی که نوشتی برای اینکه مخاطب اینو بخونه و حالا با توجه به این در مواجهه با این آثار قرار بگیره این مفهوم انتظار انتظار کشیدن یا پرهیز از انتظار کشیدن در واقع آره که دست بکش از انتظار با توجه توجه به این موضوع ابعاد انسانی این کارا رو چگونه میبینی؟ نگاه کن الان یه اتفاق خیلی بد و خیلی بزرگ تو زندگی روزمره مخصوصاً ما ایرانیا حالا این یه دهکده جهانی هم اینو داریم ولی ما تو ایران به شدت ملموس احساسش میکنیم انتظار
48:54 همش منتظریم همش منتظریم منتظریم یکی بیاد نجاتمون بده منتظریم ترامپ حمله کنه منتظریم جمهوری اسلامی یه کاری بکنه منتظریم و و منتظریم طلا گرون بشه منتظریم طلا ارزون بشه منتظر ملک بالا بره منتظر منتظریم بسه منتظر نباش میخوای چیکار کنی یه دلیلش اینه که این دوست داشتم این تأثیرگذاری تو حجم بزرگ باشه اون میزان انتظاریه که ما هر روز داریم میکشیم هیچکی انتظارات تو رو برآورده نمیکنه از هیچکی انتظار نداشته باشه اگر یه روزی هم یکی قرار باشه کمک تو باشه قراره تو همراه اون باشی باشی قرار نیست سوار اون باشی
49:42 اگه یه روزی گدویی قراره بیاد یه روزی امام زمانی قراره بیاد قرار نیست تو سوار پشت اون بشی تو اون اون تو رو جایی ببره قراره تو همراهیش کنی پس بیا انتظارا رو بندازش دور تا خودت شکل بگیری زمانی که تو شکل گرفتی اگر همراهی هم پیدا کردی عاشقانهای پیدا کردی یه همراه پیدا کردی یه دوست پسر پیدا کرد یه دوست دختر پیدا کردی یه همسر پیدا کردی اونوقت میتونی شونه به شونهش راه بری ولی اگه قرار باشه سوار شونهش بشیم اونطور رو زمین میذاریم انتظار تو زندگی ما ایرانیا به شدت رسوخ کرده توقع انتظار آینده بعداً شاید
50:30 نه گدا هرگز نمیاد هر کاری میخوای بکنی الان خب خب خیلی اینو قشنگ گفتی و این باعث میشه من یه سؤال دیگهای از تو بپرسم. البته خودم جواب این سؤالو میدونیدم ولی خب دوست دارم برای کسایی که ما رو بعداً میبینن یا میشنون اینو خوب باز کنی. این نمایش تو خب جمعه ۲۲ خرداد افتتاح شد و بسیار افتتاحیه خاص و شلوغی بود و تا الان هم ما مخاطبای خیلی زیادی داشتیم. یکی از چیزایی که حالا در کنار بازخوردای خیلی خیلی تأثیرگذار و مثبت من شنیدم درباره کارای
51:16 تو اینه که بعضیا نه به عنوان حالا لزوماً یه چیز مثبت یا منفی ولی این رو در کار تو میبینن که ما ایرانی بودن یا فیگورای ایرانی اینا تو کار تو نمیبینی خب من تلاشتو برای در واقع یه مقدار پرهیز از این قضیه رو میدونم ولی دوست دارم اینو خودت باز کنی هم به لحاظ مفهومی و هم به لحاظ فرمی به هر حال توی کار تو فیگورهای خیلی زیادی دیده میشه و چهرههای خیلی زیادی دیده میشه دوست دارم اینو آره برامون بگی هم به لحاظ مفهومی و هم نگاه کن من ترجیح هم بر هیچ جایی بودنه
52:01 من معتقدم قبل از اینکه ما زن و مرد باشیم انسان میدیم قبل از اینکه مسلمون و جهود و یهودی باشیم انسان میدیم قبل از اینکه ایرانی و عراقی و افغان و اروپایی باشیم انسان بودیم برگردیم به یه مرحله قبل از تمام این مرزها شما اگه بری سر مرز افغانستان یا عراق یا هر مرز ایران وایستی حالا مرزهای آبی رو خیلی تشخیص داده نمیشه ولی مرزهای خاکی وایستی پاتو بذاره اینور پاتو بذاره اینور هیچ فرقی بینشون نیست این مرزها رو من تو نساختن. کسانی ساختن که میخواستن به ما حکومت کنن. اگه این نوع لباس تن توئه زایده یک سری حجمهای تاریخی، اجتماعی
52:48 جغرافیایی و و من ترجیحم به انسان بود. نه مکان خاصی نه جای خاصی. اگر توان اینو داشتم که نود اینا رو میکشیدم و امکان ارائه نود داشت همه رو نود میکشیدم چون لباس خیلی معرفه. همین موضوع اتفاقاً موضوع مهمیه به خاطر اینکه باز من به نظرم میاد وقتی به آثار تو نگاه میشه ممکنه این شبهه ایجاد بشه که اینا غربین آمریکایی اروپایین خب این یه هویته خب تو نگاه کن سیاه هستن سفید هستن من حتی تو پورترام میچرخم شرقی پیدا میکنم هندی پیدا میکنم غربی
53:33 پیدا میکنم من چون همه رو از رو رفرنس کار میکنم هیچ کدوم ذهنی کار نمیکنم. بعد میگردم میگردم میگردم میگم آقا این شبیه فلانیه. حتی از سلبریتیهایی استفاده میکنم که همزاد پنداری بشه. چون معتقدم که زیبایی ریشه در زیبایی داره. اگر تو وارد شدی به یه جایی گفتی آه این ترانسپولواست. ۱۰۰ تا نقب میزنیم به گذشته به رپین به انقلاب برشیکای روسیه به نقاشیهایی که تو روسیه وجود داره به نقاشیهای سوریکوف به نقاشیهای کروماسکو و و این ارجاع حتی غیر از توی شخصیتها توی
54:19 بعضی ترکیب بندیهای توی کار تو هم دیده میشه ولی مخلوطش میکنی به چیزای دیگه در واقع این موضوع وجود داره و این حالا خیلی جالبه که هم به لحاظ فرمی و هم به لحاظ مفهومی توی کار تو یک حالا شاید بیهویتی خیلی واژه خوبی نباشه ولی خیلی هویت رو کمرنگ میکنه اینجوری میشه در این باره گفت خب یه چیز دیگه که اینجا باز خوبه که دربارش صحبت کنیم اینه که آدما وقتی میان با کار تو مواجه میشن به شدت تحت تأثیر قرار میگیرن فارغ از اینکه خوششون بیاد یا بدشون بیاد. دلم میخواد درباره این صحبت کنی که
55:04 تأثیرگذاری یک اثر نقاشانه رو در چی میبینی؟ نگاه کنید ما در واقع وقتی یه نقاشی میبینیم با یه تصویر روبهروییم. پس اول با فرم روبهرو میشیم. به محتوایی پس اون کاری نداریم. اوکی حالا با این با این تصویر روبهرو میشی چه اتفاقی میفته؟ من معتقدم هر اثر هنری وجههای مختلف زیادی داره ولی د تا وجهه برای من خیلی مهمه جذابیت زیبایی جذابیت اونه که تو یه دفعه جلو یه اثر قرار میگیری به وجد میای قفل میشی فریز میشی و بعد ۱۰ دقیقه ممکنه یادت بره
55:52 جذاب بود تموم شد مثل موسیقی پاپ مثل فیلمهای تجاری هالیوودی تمام تو ممکنه کلی موسیقی پاپ بشنوی ولی یه هفته که گوش میدی دیگه از ادلیست تو خارج میشه تموم میشه پلیلیست از اون فارغ میشه ولی یه موسیقی کلاسیک گوش میدی اولم خوشت نمیاد خسته کنندهست اذیتت یه هفته بهش گوش مید ممارست بعد از ۲ هفته هر روز دوست داری ش یواش یواش تفاوتهای بین مودسارت و باخو میفهمی یواش یواش تفاوت بین چایکوسکی و
56:38 ویوالدی رو میفهمی یواش یواش میفهمی که شپن نحوه آرشه کشیدنهای کارهای شپن با کارهای باخ فرق میکنه یواش یواش رسوخ میکنه به تمام سلولهای مغزتون و اینه که میگن موسیقی کلاسیک موسیقی فکر کردن اون میشه زیبایی جذابیتو تو پاپ میشه جستجو کرد تو رپ میشه جستجو تو جاز میشه رو جستجو کرد هرچند که موسیقی جاز یه اعماقی رو ایجاد میکنه موسیقی پاپ هم عمق پیدا میکنه نه صرف پاپیولار بودنش صرف اینکه میتونه نقبی بزنه زنه به
57:23 کلاسیک میتونه نقبی بزنه به عمق و و اینو اگه بخوای بیاری روی نقاشی چهجوری روی نقاشی هم همین داستان داره من دوست دارم تو مواجه و من به مخاطب فکر میکنم خیلی خیلی از هنرمندا معتقدن که به مخاطب نباید فکر کرد میگن خلوص اثر هنری رو از بین میبره و من نه من برای این باور نیستم من میگم که وقتی تو میخوای یه اثرو خلق کنی یه کاری رو انجام بدی. وقتی به ابعادش فکر میکنی یعنی داری به مخاطبت فکر میکنی. وقتی به تکنیکش فکر میکنی داری مخاطبت فکر میکنی. وقتی به محتواش فکر میکنی به مخاطبت فکر میکنی. اوکی من تو مواجهه اول دوست دارم که مخاطبم اون جذابیتو درک کنه.
58:10 یکی از دلایل ابعاد بزرگ اینه. تو میاد وارد میشه. تونستم این مخاطبو یه لحظه اینجا نگهش دارم. وقتی تونستم یه لحظه اینجا نگهش دارم حالا بهش میتونم کلید واژه بدم وارد محتوا بشه، وارد روابط فرم بشه، وارد پیچیدگیهای اون نقاشی بشه، وارد تکنیکهای به هم ریخته و آمیخته اون نقاشی بشه. حالا که وارد شد یعنی چی؟ یعنی ۵ دقیقه دیگه به من وقت داده که با مغزش بازی کنم. تو اون ۵ دقیقه من بهش کلید واژههای پنهانتری رو بدم.
58:58 یکی داره تو رو نگاه میکنه توش. به چی تو نگاه میکنه؟ به اکنون تو نگاه میکنه. اکنونت داره چه اتفاقی میفته؟ تو وارد شدی به اون نقاشی تو ورود کردی. من کار خودمو کردم یه رب دیگه به من وقت مید تو یه رب دیگه به من وقت بدی به تو اجازه میدم که سر تنابو یا بگیری یا بری اونجا برعزی حالا تویی که انتخاب نکنی اگر یه رب دیگه به من وقت بدی مطمئناً شب تو رو پر کردم و ممکنه فردا شب دوباره بیای اینجا و این اون کاریه که من میگم که تو منتها علیه زیبایی اتفاق افتاده من همیشه آرزوم این بود که یه روزی نقاشی بکشم هم جذاب باشه
59:46 هم زیبا و بسیار کار سختی بود چرا چون هماهنگ کردن جذابیت با زیبایی خیلی سخت میشه شما یا کار تجاری میسازی یا کار عمیق میسازی خیلی از آدمها شاید نتونن کارهای آنجلو پولوسو ببینن شاید نتونن فیلمهای تارکوسکی رو تحمل کنن سخته آموزش میخواد و خیلی از این آثار هیچوقت برای آدمهای منفعل ساخته نشدن. چون آدم منفعل میخواد از صبح بره سر کار شب بره یه سینما یه حفلم بخوره پاش بعد خوابشم برد برده نه بردهم تخمشم بشکنه شب بره خونه بگیره
1:00:32 بخوابه قرار نیست بعداً فکر کنه قرار نیست بعداً اذیت بشه خیلی از آثار هنری برای آدمهای پیش او ساخته میشن خیلی از آثار هنری برای آدمهای ویرانگر ساخته میشن کسی که میاد اینجا جا درگیرش میشه ورود کرده حالا ویرانگری شب اذیتش میکنه فردا شب دوباره میگرد ولی من دلم میخواست که اگر یه آدم منفعلم اومد اینجا حالا یه دفعه بگم آ این به این بزرگی رو چطوری کشیدی حداقل سؤالی براش ایجاد میشه تصویرش اونجاست ببین اه این به این بزرگی چطوری اینجا بوم کشید چهارچوبش چار تیکه بود آوردیم اینجا کشید.
1:01:19 یه سؤال براش ایجاد شده و اون یه سؤال کفایت میکنه که اتفاق رو جواب بده. این اون تقابل بین زیبایی و جذابیتو برای من ایجاد میکنه و فکر میکنم به اون چیزی که سال ۹۱ تو ذهن من هادی تقیزاده جا گذاشته رسیده. هادی تقیزاده میگفت اثر هنری باید زیبا باشه. از جذابیت دورش کنیم و من میگفتم استاد باید اثر جذابیت داشته باشه تا طرف مخاطب قفل بشه روش و زیبا باشه تا عمق پیدا کنه توش و من سعیم بر این بود تو این سالها و احساس میکنم یه جاهایی
1:02:05 اتفاق افتاده و امیدوارم این داستان ادامه داشته باشه خیلی خوب برامون توضیح دادی این موضوع ابراهیم جان من به نظرم میاد غیر از این دوگانه حالا حالا این دو سر طیف جذابیت و زیبایی که برامون توصیف کردی روند تو رو به خصوص از ۲۰۰ و چند به این مجموعه کدو هرگز نخواهد آمد وقتی نگاه میکنم متوجه این موضوع میشم به عنوان در واقع کسی که پژوهشگر این حوزه هستم و افتخار همکاری با تو رو دارم به عنوان مدیر هنری در گالری ایرانشهر تو به خود مدیوم نقاشی و به خود تصویر هم فکر میکنیم. اما به نظر میاد هنوز این
1:02:54 قضیه یک در واقع در یک شروع خیلی واژه خوبی نیست ولی چیزیه که قراره ادامه پیدا کنه در مجموعههای بعدی تو. امید دوست داشتم منم امیدوارم و و دوست داشتم این گفتوگو رو ما اینجا در واقع تموم کنیم که این جذابیت و زیبایی بهخصوص چون به هر حال نقاشی مدیوم توئه موقعی در واقع در این تصویر نقاشانه به نوعی میتونه تأثیرگذاری بیشتری در زمان حاضر در این سال ۲۰۲۶ که ما الان توش هستیم هستیم ۱۴۰۵ زمانی میتونه روی مخاطبای معاصر یک
1:03:41 تأثیرگذاری عمیقتر و به یاد ماندنیتری داشته باشه که یک تفکر درباره خود نقاشی هم در این تصاویر باشه. این در تصاویر تو هست و من امیدوارم که امتدادش رو در مجموعههای پیش رو هم ببینیم. صرفاً به عنوان یک نقطه کوچولو پایانی مطرحش کردم. امیدوارم خیلی از امروز خوب زندگی کنیم تا ببینیم بعد چی تا ببینیم بعدا چی میشه آره ممنونم ازت و خیلی متشکرم سلامت باش امیدوارم شنوندههای ما هم از این گفتوگو هم لذت ببرن هم اون یعنی در واقع همون جذابیتو براشون داشته باشه هم اون عمق مربوط به زیبایی رو براشون در واقع داشته باشه مرسی
1:04:26 قربون شما محبت کنید متشکر