0:00 زن و شوهری که خیلی زندگی خوبی داشتن به یکباره تصمیم به طلاق میگیرن و بدون اینکه اقوام، فامیل و خانوادهشون نسبت به این تصمیم رضایتی داشته باشن هرطور که شده این کارو انجام میدن. اما پشت پرده این طلاق ماجرای عجیبی نهفته بوده. پرونده قتلی رو براتون روایت میکنم که ارتباط تنگاتنگی با همین طلاق داشت و این زن و شوهر هم در راستای همین موضوع برای اینکه ماجرا پنهان باقی بمونه دست به این کار زدن. اگه به این سبک محتوا علاقه دارید ممنون میشم ویدیو رو لایک بکنید و صفحه رو سابسکرایب بکنید تا بقیه دوستانمون هم بتونن ویدیو رو تماشا بکنن.
0:45 محسن مرد ۳۱ سالهای که با هزار زحمت تونسته بوده تا کلی سرمایه جمع بکنه و از همین طریق به دختر مورد علاقهش رسیده بوده با همدیگه ازدواج کردن اما به یکباره کل زندگیش به هم میریزه و ناخواسته بدون اینکه حتی خانوادهش بدونن چرا داره این کارو انجام میده تصمیم میگیره تا زنش رو طلاق بده. این پسر که حدوداً یک هفتهای دچار افسردگی مزمن شده بوده، مدام به خونه پدر و مادرش در رفت و آمد بوده. باعث شده بوده تا اونها هم نگران حالش بشن. مادر محسن میگه من پسرم رو هیچوقت توی این وضعیت ندیده بودم. یک هفتهای بود که هر بار سر ناهار به خونه ما میومد. ناهار نمیخورد. میرفت توی اتاق من روی زمین دراز میکشید و واسه خودش میخوابید. ۲
1:31 ساعتی که از این ماجرا میگذشت من صدای هق و گریه از داخل اتاق میشنیدم. نمیدونستم که پسرم چرا داره این کارو میکنه. حسابی نگرانش بودم. چیزی هم به ما نمیگفت. تا اینکه آخرین روز از اون یک هفته وقتی به خونه اومد به ما گفت که تصمیم گرفته تا زنش رو طلاق بده. با این تصمیم فهمیدم که توی زندگی مشترکشون یه اتفاقی افتاده. ۴ سالی میشد که با همدیگه ازدواج کرده بودن و محسن زنشو خیلی دوست داشت. برای زنش خیلی تلاش کرده بود و زندگی الانش رو مدیون زنش بود. محسن اما توی این وضعیت هرطور که بود کاری که میخواسته رو انجام میده و زنشو طلاق میده. یه مدتی از این طلاق میگذره تا کمکم موضوعاتی مطرح میشه و مشخص میشه که یه جورایی به همین طلاق
2:18 اون موضوعات مربوط بوده. ساعت ۵ بعد از ظهر چهارم خرداد ماه سال ۹۴ زنی به اداره آگاهی مراجعه میکنه و اعلام میکنه که برادرش الان بالای ۳۰ روزه که خبری ازش نیست و اون هم نمیدونه که اون به کجا رفته و مشخصم نیست که چه اتفاقی افتاده. این شخص در تشریح ماجرا به مأمورا میگه آخرین باری که برادرم رو دیدم توی مراسم کفن و دفن مادر بزرگمون بود. بعد از اون من به خاطر اینکه به مادرم کمک بکنم توی شهرستان پیششون موندم اما برادرم به تهران برگشت. من و برادرم توی تهران به خاطر اختلافاتی که با همدیگه داریم جدایی از هم زندگی میکنیم اما هر روز پیگیر همدیگه بودیم و از حال هم هم خبر داشتیم. در حال حاضر توی تهران مشغول تحصیل هستم و بابت همین موضوع هم به یکباره متوجه شدم که
3:05 خبری از برادرم نیست. این زن در ادامه گفتههای خودش به مأمورا میگه من باید برای دانشگاه پروژه آماده میکردم و اون رو تا آخر خرداد تحویل میدادم اما از اونجایی که سرم شلوغ بود نمیتونستم این کارو انجام بدم. یه رو از کلید خونهای که توش مونده بودم رو به برادرم داده بودم. باهاش تماس گرفتم تا به خونه بره و اون چیزی که لازمه رو برداره و به استاد مربوطم توی دانشگاه بده. اما هرچقدر به تلفنش زنگ زدم جوابم رو نداد. احتمال دادم که اتفاقی براش افتاده. احمالکاری اون باعث شد تا من توی اون درسم نمره مردودی بگیرم. مادرم رو هم نمیتونستم ترک بکنم تا اینکه مراسم گذشت و من به هر طریقی که بود به تهران برگشتم و در اولین موقعیت به جلوی در خونه برادرم رفتم. اما هرچقدر زنگ زدم هیچکس جوابم رو نداد. برخلاف من که
3:53 کلید خونم رو به اون داده بودم اون کلید خونهش رو به من نداده بود. من نتونستم وارد خونه بشم. توی این مدت هم درگیر شدم و تنها جایی که به ذهنم رسید این بود که به اداره آگاهی بیام و گزارش این موضوع رو بدم. کلانتری مربوطه بعد از ثبت این گزارش از اونجایی که موضوع حساس بوده و نیاز به حکم غذایی داشته برای همین هم پرونده رو به اداره آگاهی ارجاع میده و نیروهای آگاهی بعد از دریافت حکم قضایی به جلوی در خونه برادر این زن میرند و سعی میکنن تا وارد خونه بشن. نیروهای آتشنشانی هم در محل حضور داشتن و بعد از باز کردن در مأمورا با موضوع عجیبی روبهرو میشن. به طرز عجیبی از داخل خونه بوی بد تعفن میومده و فرشهای توی پذیرایی مثل اینکه به طور کامل خیس شده بودن و چون توی هوایی
4:39 باز خشک نشده بودن بوی گندی گرفته بودن و همین بو باعث شده بوده تا موندن به مدت طولانی داخل خونه برای نیروهای پلیس ممکن نشه. نیروهای پلیس بعد از انجام اقدامات اولیه لازم طی بررسیهایی که از داخل خونه داشتن متوجه میشن که اونجا اتفاقاتی رخ داده اما چه اتفاقی هنوز مشخص نیست. خواهر این مرد که بیرون از خونه منتظر بوده مدام میخواسته وارد خونه بشه اما بنا به دستور پلیس اجازه ورود داده نمیشه چرا که به احتمال زیاد قرار بوده تا پرده از صحنههای هولناکی داخل این خونه کنار بره. پلیس داخل خونه رو چک میکنه. خبری از فردی نبوده اما به محض اینکه درب یخچالی که توی آشپزخونه بوده رو باز میکنه با صحنه خیلی وحشتناکی روبهرو میشه. چند تا
5:25 کیسه مشکیرنگ داخل یخچال به زور جا شده بوده و مأمورا بعد از اینکه کیسهها رو به بیرون میکشن متوجه میشن داخل این کیسهها جنازه فردیه که به طرز وحشتناکی سلاخی شده و اون تو قرار گرفته. طبق شواهد به دست اومده مشخص بوده که این قتل داخل این خونه رخ داده. چرا که یکی از فرشهای داخل پذیرایی که بو میداده غرق در خون بوده و مشخص نبوده که قاتل چرا فرشها رو خیس کرده. بازپرس پرونده احتمال این رو میده تا شاید قاتل با این کار سعی بر این داشته تا اگه یه موقع جنازه بو گرفت این اتفاق باعث ردگمکنی بشه و کسی متوجه ماجرا نشه. خواهر این مرد ۲۸ ساله بعد از اطلاع از این اتفاق از شدت اضطراب، نگرانی و گریه بیرون از خونه از هوش میره و یکی دو تا از
6:11 همسایههای دوروبر که ارتباط نزدیکی با این پسر داشتن بعد از اطلاع از این جنایت و مرگ این پسر موضوع رو با پدر اون در میون میگذارن و خانواده این پسر هم راهی تهران میشن. جنازه بنا به دستور بازپرس پرونده به پزشکی قانونی منتقل میشه و طی این مدت داخل خونه به طور دقیق بررسی میشه. نیروهای آگاهی موفق میشن تا داخل سینک آشپزخونه ۲ تا چاقوی خیلی بلند پیدا بکنن که روشون لکههای زیاد خون موجود بوده و بعد از انجام نمونه برداری از این لکهها طی آزمایشها مشخص میشه که این لکهها متعلق به خون همین مردی بوده که داخل خونهش کشته شده. سوای این قضیه پلیس هیچ نشونه، مدرک و یا سر نخ دیگهای از داخل خونه نمیتونه پیدا بکنه. کارشناسای
6:57 پزشکی قانونی اما طی بررسی که از جسد داشتن با توجه به اینکه بیشتر از ۱ ماه میشده که از این قتل گذشته و جسد هم تا حدود زیادی تغییر شکل داده بوده برای همین هم اطلاعات زیادی پیدا نمیکنن. تنها چیزی که متوجه میشن این بوده که این فرد بر اثر ضربات سنگین چاقو از پشت به ناحیه گردنجون خودشو از دست داده. گزارش تکمیل و تحویل پلیس داده میشه. این موضوع نشون میده که به احتمال زیاد این فرد بدون اینکه بدونه داره چه اتفاقی براش میفته به یکباره به قطل رسیده و این امکان وجود داشته که قاتل گاهیمکی وارد خونه این فرد شده و این شخص رو غافلگیر کرده بعد از اینکه داخل خونه به طور مجدد مورد بررسی قرار میگیره بازپرس سعی بر این داشته تا تلفن همراه این شخص رو پیدا بکنه اما نشونهای از
7:44 تلفن موجود نبوده سوای این قضیه نیروهای آگاهی خانواده این فرد رو به اداره منتقل میکنن و بازپرسی از خانواده این پسر پیگیر میشه ببینه که آیا اونها در جریان بودن که این فرد با کسی خصومت شخصی داشته یا نه. خانواده حامد ۲۷ ساله ادعا داشتن از وقتی که حامد به تهران اومده بوده اونا دیگه از زندگی پسرشون هیچ اطلاعی نداشتن و تنها کسی که بیشتر از بقیه با حامد در ارتباط بوده خواهرش بوده. پدر و مادر حامد میگن حامد پسری نبود که بخواد با کسی دعوا بکنه. خوشخنده بود و همیشه شوخی میکرد. درسته بعضی از اخلاقاش خیلی تند بود و هر ازگاهی با دوستاش دعوا میکرد. اما در این حد نبود که کسی بخواد چنین بلایی سرش بیاره. خواهر حامد در حالی که گریه میکرده توی اظارات خودش میگه تنها چیزی که من از حامد میدونم اینه که اون اواخر
8:31 درگیر خرید یه ماشین گرون قیمت شده بود و با بنگاهی که داشت ماشین رو میخرید به مشکل خورده بود. سر خرید این ماشین یه جور رقابت بینشون به وجود اومده بود. برادر یکی از دوستای من همراه حامد بود و از این موضوع مطلع شده بود. اون هم ماجرا رو برای من تعریف کرده بود. تنها چیزی که میدونم و احتمال میدم اینه که شاید باعث و بانی این ماجرا همون مرد باشه. همین موضوع هم تنها چیزیه که میدونم و از چیز دیگهای هم هیچ اطلاعی ندارم. فقط ازتون یک چیز میخوام. اونم اینه که کسایی که این بلا رو سر برادرم آوردن رو هرچه زودتر پیدا بکنید و به سزای عملش برسونید. بازپرس پرونده همین موضوع رو تحت بررسی قرار میده و از خواهر حامد میخواد تا مشخصات برادر دوستشو در اختیار اونها قرار بده. این شخص بعد از اینکه به اداره آگاهی دعوت
9:18 میشه ماجرا رو برای پلیس تعریف میکنه. اون میگه درسته موضوع حساس بود. ماشینی که حامد قرار بود بخره ماشین آرزوهای حامد بود و ۲ سالی میشد که درگیر این موضوع بود. برای به دست آوردن اون ماشین حاضر بود هر کاری بکنه اما صاحب اون بنگایی هم رقیب عجیبی برای حامد بود. سر همین مسئله با همدیگه درگیر هم شدن و توی اون بنگایی دست به یقه شدن. حامد هم صاحب ماشین رو تهدید کرد. حق به حامد بود چون حامد خریدار اول بود و بیانه هم داده بود اما اون صاحب املاکی و بنگاهی دوست ساب ماشین بود برای همین اونا میخواستن یه جورایی حامد رو تلکه کنن ولی خب به هر طریقی که بود حامد ماشین رو خرید و هیچ مشکلی هم به وجود نیومد البته من یکی دو بار که با حامد حرف زده بودم بهم گفته بود که اون
10:03 بنگاهیه بهش چپ چپ نگاه میکنه و یکی دو جا هم پشت سرش حرف زده و گفته که ضربهشو میزنه. نیروهای آگاهی با توجه به این اطلاعات مستقیماً به سراغ اون بنگاهی میرن و این فرد رو به عنوان مظنون اصلی این پرونده بازداشت و به اداره آگاهی منتقل میکنن. بازجویی از این فرد آغاز میشه اما اون در گفتههای خودش شدیداً این موضوع رو تکذیب میکنه و میگه اصلاً چنین اتفاقی نیفتاده و من هم توی این موضوع هیچ دخالتی ندارم. این فرد میگه من حتی نمیدونستم که چنین اتفاقی برای این پسر افتاده. درسته که سر خرید ماشین با همدیگه به مشکل خورده بودیم. اما من اصلاً چنین روحیاتی ندارم که بخوام چنین جنایتی رو انجام بدم. تا به الان حتی سر یه مرغ و خروس رو هم نبریدم چه برسه به اینکه بخوام وارد خونه یه نفر
10:49 بشم و اون رو تیکه تیکه کنم. گفتههای این فرد مورد بررسی قرار میگیره. مدارک و شواهدی هم که در اختیار پلیس قرار میده نشون میده که طبق گزارش پزشکی قانونی توی بازهای که این اتفاق برای حامد افتاده این شخص درگیر مشغله دیگهای بوده و برای این موضوع هم شواهد و مدرک کافی داشته خب پلیس احتمال میده تا شاید این شخص خودش دست به این کار نزده باشه و آدم اجیر کرده باشه برای همین هم تماسها و پیامکهای تلفن اون به طور دقیق چک میشه این بنگاهی به ممورا میگه بنا به شغلی که داره با آدمهای خیلی زیادی در ارتباطه و شمارههای زیادی هم توی گوشیش داره ولی همشون سیو شدن و هیچ شماره ناشناسی نداره. بررسی سابقه تماس تلفن همراه این شخص و
11:35 استلامها از مرکز مخابرات جواب میده و مشخص میشه که این فرد نمیتونسته توی این ماجرا دخالت داشته باشه. اما خب چه اتفاقی افتاده؟ چه کسی باعث و بانی این ماجرا بوده و در حال حاضر چرا هیچ نشونهای از کسی که این بلا رو سریع این پسر آورده وجود نداره؟ مأمورا توی این مدت از اونجایی که نتونسته بودن تلفن همراه حامد رو پیدا بکنن بیشتر از طریق مخابرات به دنبال این بودن تا تماسهای دریافتی و خروجی حامد رو طی ۲ ماه اخیر چک بکنن. توی بررسی از این تماسها مشخص میشه که حامد طی این مدت اخیر به صورت مکرر با یک شماره در تماس بوده. بررسی از شماره نشون میده که اون شماره متعلق به یه دختر حدوداً ۲۸ ساله به نام شقایقه. خواهر حامد بعد از اینکه از این موضوع مطلع میشه اعلام
12:22 میکنه که احتمال میده که شقایق رو میشناسه. این فرد میگه من یه چنین شخصی رو از طریق رفقایی که توی کافهای که رفت و آمد دارم میشناسم. ارتباط چندانی با همدیگه نداریم اما شاهد این بودم که برادر خودم هر ازگاهی به همون کافهای که این دختر اونجا بود رفت و آمد داشته. پلیس بعد از دریافت این اطلاعات به سراغ شقایق میره و این دختر از همون لحظه اولی که توی اداره آگاهی حاضر میشه دست و پاش مدام میلرزیده و انگار که میدونسته برای چی به اونجا آورده شده. بازپرس پرونده به محض اینکه اطلاع میده فردی به اسم حامد در وضعیت خیلی عصفناکی داخل خونهش به قطع رسیده. شقایق شروع میکنه به نفس نفس زدن و دست و پای خودشو گم میکنه. بعد همسرشو میندازه پایین و شروع میکنه به گریه کردن. بازپرس پرونده به محض اینکه این حالت شقایق رو میبینه مطمئن میشه که اون
13:09 از چیزی خبر داره. واقعاً هم همینطور بوده. بررسی از وضعیت زندگی این دختر نشون میده که اون دقیقاً توی بازهای که این اتفاق برای حامد رخ داده با همسر خودش به مشکل خورده و بعد همسرش به صورت یکطرفه بدون اینکه اون رضاگتی داشته باشه اون رو طلاق داده. این موضوع برای پلیس جالب بوده. برای همین هم نیروهای آگاهی موفق میشن تا همسر شقایق که همون محسنی بوده که در ابتدای پرونده بهش اشاره کردم رو هم به اداره آگاهی منتقل بکنن. همسر شقایق محسن بعد از اینکه میبینه زنش هم اونجاست اون همسرش رو میندازه پایین و حرفی برای گفتن نداشته. مثل اینکه این زن و شوهر هر دو مطلع بودن چه اتفاقی افتاده اما حاضر نبودن برای پلیس تعریف بکنن. بازپرس پرونده به سراغ شقایق میره و ازش میخواد تا بگه که موضوع چی بوده. اون به شقایق
13:56 میگه که خبر داره که از همسرش جدا شده و این اتفاق درست توی بازهای رخ داده که این بلا سر حامد اومده. شقایق میگه من مقصر نیستم. اصلاً نمیدونم هم چطور شد که این اتفاق افتاد. تنها چیزی که میدونم اینه که همسرم باید من رو هم میکشت. نباید اجازه میداد من زنده بمونم. با انکارش باعث شد تا هر شبانه روز بمیرم و زنده بشم. تا الان هم دو بار خودکشی کردم اما خانوادم نجاتم دادن. نمیتونم هم بگم که چه اتفاقی افتاده چون چیزی نیست که بشه راجع بهش حرف زد. شقایق میگه یه اشتباهی کردم از حدود ۶ ماه پیش به خاطر چشم تو همچشمی با دو سه تا از دوستان مدام به یه کافهای رفتیم و اونجا رو یواش یواش پاتق خودمون کردیم. یه مدتی که گذشت یه پسری اونجا بهم همش پیله کرد و ول کنم نبود.
14:41 همه چیز از همون جا آغاز شد. حامد منو توی کافه دید و یه دل نه ۱۰۰ دل عاشق من شد. با وجود اینکه بهش گفته بودم شوهر دارم و نمیتونم باهاش وارد رابطه بشم اما به حرف من گوش نداد. هر چیزی که خودش میخواست رو انجام میداد و شوهرم رو تهدید میکرد و میگفته هیچکسی نمیتونه جلودار این باشه که تو رو از من بگیره. جو گرفته بودتش. مثل اینکه درست توی همون حوالیا بود که با فرد دیگهای هم درگیر شده بود و بابت همین احساس میکرد که دیگه هر کاری که دلش بخواد رو میتونه انجام بده. یه مدتی که گذشت نزدیکیهای حامد به من بیشتر از قبل شد. من سر همین مسئله دیگه نمیخواستم به اون کافه برم اما به قدری پسر جذابی بود که کمکم توی دلم نشست و نفهمیدم که اصلاً چطور شد که شروع کردم به خیانت کردن به شوهرم همون کسی که برای داشتن من به در و
15:27 دیوار زده بود زبونبازیهای حامد باعث شده بود تا من همه چیز رو فراموش بکنم با وجود اینکه شوهرم من رو آزاد گذاشته بود اما بازم میترسیدم که اون متوجه موضوع بشه و همه چیز به هم بریزه رفت و آمد من با حامد کمکم از بیرون رفتن و به خونه حامد رفتن تبدیل شد و ارتباط ما نزدیکتر شد. جوری که با همدیگه وارد رابطه جنسی شدیم. حامد به قدری وابسته من شده بود که شبها ولکنم نمیشد و میگفت باید شبها هم پیش اون باشم. اما من نمیتونستم این کارو انجام بدم که اون یه راهی پیدا کرد. همین راهشم گند زد به همه چیز. بهم گفت که به عنوان کارگر شهرداری شبا میام جلو در خونتون. به بهانه اینکه ازت آشغال بگیرم میبینمت. من با وجود اینکه گفتم نمیشه اما اون این کارو انجام داد. ۱۰ شب تمام هر بار که به جلوی در خونمون میومد و من بهانه میکردم
16:14 و آشغالا رو به جلوی در میبردم، من رو به زور به پارکینگ میبرد. اونجا دوربین مدار بسته نداشت. همونجا هم هر کاری که دلش میخواست رو انجام میداد و بعد از اینکه با هم معاشقه میکردیم و نیازش برطرف میشد، از پیشم میرفت. شوهرم به خاطر اینکه کار میکرد، شب زود میخوابید و بهم اعتماد داشت. اما من از اعتمادش سواستفاده کردم. البته همه چیز هم تقصیر من نیست. شوهرم این اواخر خیلی درگیر پول شده بود و زندگی رو فقط در پول خلاصه میکرد. یه جورایی من هم دیگه براش هیچ اهمیت خاصی نداشتم. ارتباط من و حامد توی زیرزمین و پارکینگ خونه خودمون یه س ماهی طول کشید. توی این مدت بود که یکی دو بار من شک کردم که انگار شوهرم متوجه موضوع شده ولی به روم نمیاره و سعی میکنه تا من رو گیر بندازه. اکثراً توی تایمی به پایین میرفتم که اون خوابیده بود. حوالی ساعت
17:00 ۱۱ ۱۱ و نیم این اتفاق بین من و حامد توی پارکینگ خونمون رخ میداد. بعد از گذشته این مدت بود که من برای آخرین بار وقتی حامد اصرار کرد و من رو به خونه خودش برد نگو شوهرم هم داشته من رو تعقیب میکرد و اون هم پشت سر من به اونجا اومده بود. من درست فکر میکردم. شوهرم از ماجرا بو برده بود و میدونست که من بهش خیانت کردم. بعد از اینکه وارد خونه حامد شدم و اونجا مشغول رابطه شدیم به یکباره در خونه حامد باز شد. من باورم نمیشد. شوهرم کلید خونه حامد رو پیدا کرده بود. اون کلید رو از توی کلیدای من برداشته بود و یه رو ازش زده بود. چون حامد کلید خونهش رو بهم داده بود و هر وقت که دلم میخواست به اونجا میرفتم. ما داخل اتاق بودیم. حامد هنوز تمام لباسهاش رو درنیاورده بود. خواست به بیرون بره اما قبل از اون شوهرم شروع کرد به داد و بیداد کردن و از ما خواست که به
17:47 بیرون بریم. من و حامد بعد از اینکه توی پذیرایی حاضر شدیم شوهرم بهم گفت که توی این مدت همه چیز رو میدونسته و فقط دنبال این بوده تا بفهمه که من چرا بهش خیانت کردم. شقایق میگه من هیچ حرفی برای گفتن اونجا نداشتم و سرم رو پایین انداخته بودم. شوهرم محسن هم بهم گفت عیبی نداره از این به بعد رهات میکنم و هر کاری که دلت میخواد رو انجام بده و برو با حامد زندگی بکن. محسن بعد از اینکه توی اون وضعیت این جمله رو گفت میخواست از خونه خارج بشه. حامد اما زود عجله کرد و شروع کرد با خوشحالی کردن و من رو به آغوش گرفت. اما محسن با دیدن این صحنه خیلی عصبانی شد و به سمت ما اومد و در حالی که حامد توی آغوش من بود از پشت به گردنش چند تا ضربه چاقو زد. باورم نمیشد همراه با خودش د تا چاقوی بلند آورده بود و از یه طرف چاقوها رو به گردن حامد میزد و از طرف دیگه به زور سعی میکرد تا اون رو از
18:33 توی بغل من بکشه بیرون. توی همون وضعیت حامد افتاد توی پذیرایی و همین طور داشت ازش خون میرفت. فرش پر خون شده بود. بعد از این اتفاق من اصلاً نمیدونستم که باید چیکار بکنم. شوکه شده بودم. احساس میکردم که سکته کردم. یه گوشه نشستم واسه خودم و هیچ حرفی نزدم. شوهرم ازم خواست تا از خونه برم بیرون. بعد هم بهم گفت که این ماجرا رو نباید به کسی بگم. منم قبول کردم و از خونه خارج شدم. دیگه نفهمیدم که محسن داخل خونه چیکار کرد. توی همون بازه بود که بعد محسن به سراغ من اومد و بهم گفت که دیگه نمیتونه با من زندگی بکنه و میخواد که من رو طلاق بده. هرچقدر خواهش و تمنا کردم هیچ فایدهای نداشت. شقایق میگه بعدید از اون حالت من هرچقدر از محسن خواهش کردم که من رو هم بکشه اما به حرفم گوش نداد. محسن گفت توو باید زنده بمونی تا هر بار بمیری و زنده بشی. زنده موندن
19:19 تو بهتر از مرگته و این به نفع من خواهد بود. بعد هم بهم گفت دیگه من رو نمیخواد ببینه و بعد از اینکه طلاق گرفتیم کلاً از همدیگه جدا شدیم. بازپرس پرونده بعد از ثبت گفتههای شقایق به سراغ محسن میره. محسن تمامی این حرفا رو تأیید میکنه و میگهزنم بهم خیانت کرده بود با یه فردی که اصلاً نمیشناختم و جوونتر از من بود. من همه دنیا رو به پاش ریخته بودم اما اون هیچ توجهی به اینها نکرده بود و هر کاری که دلش خواسته بود رو انجام داده بود. برای همین هم من دست به این کارها زدم و اون نامرد رو از میون برداشتم. البته نمیخواستم این کارو بکنم. خودشون باعث شدن. من حاضر شده بودم تا بدون اینکه خونی ریخته بشه از شقایق جدا بشم و اجازه بدم هر کاری که دلش میخواد رو انجام بده. اما توی خونه در حالی که من هنوز اونجا بودم وقتی دچار زیادهروی شدن دیگه نتونستم
20:06 خودم رو کنترل بکنم و با چاقوهایی که همراه خودم برده بودم به جون حامد افتادم و این بلا رو سرش آوردم. بعد هم داخل خونه از اونجایی که نمیخواستم چیزی لو بره بدلشو تیکه تیکه کردم و گذاشتم توی یخچال و فرشا رم خیس کردم که کسی نفهمه چه اتفاقی افتاده اما خب ماجرا لو رفت و من هم گیر افتادم البته خودم طی این مدت عذاب وجدان داشتم و میخواستم به اداره بیام و همه چیز رو گزارش کنم بازپرس پرونده از محسن میپرسه اگه تو برای دعوا و کشتن حامد به اونجا نرفته بودی پس چرا همراه خودت چاقو برده بودی؟ محسن میگه من یه آدم استرسی هستم. ترسیدم گفتم شاید توی خونه درگیری به وجود بیاد و باعث بشه که من دچار آسیب بشم. چاقوها رو بیشتر برای دفاع از خودم برده بودم. اصلاًم قصدم این نبود که داخل خونه این کارا رو انجام بدم. فقط
20:52 رفته بودم که شقایق رو شرمنده کنم. بازپرس پرونده بعد از ثبت گفتههای محسن پرونده رو تکمیل میکنه و بعد از اینکه این فرد توی محل حادثه صحنه جم رو بازسازی میکنه به دادگاه منتقل میشه تا رسیدگی به پروندهش آغاز بشه. خانواده حامد با وجود اینکه میدونستن پسرشون دست به چه کاری زده و باعث شده تا یه زندگی از هم بپاشه اما همچنان درخواست اشد مجازات داشتن چرا که میگن کسی که باید به این موضوع رسیدگی میکرده قانون بوده و محسن نباید این کارها رو انجام میداده. محسن اما توی جایگاه مجدداً اعلام میکنه که ناخواسته دست به این کار زده و هرگز نمیخواسته چنین اتفاقی رو رقم بزنه. اون وقتی که دیده شقایق و حامد بعد از حرفای اون خوشحال همدیگه رو بغل کردن نتونسته این صحنه رو تحمل بکنه و به اونها حمله کرده.
21:37 محسن میگه من اگه قصدم کشتن کسی بود شقایق رو هم باید میکشتم. نباید اجازه میدادم که اون زنده بمونه. گفتم کشتن حامد هم خیلی اتفاقی رخ داد و تقصیر من نبود تقصیر خودش بود. قاضی پروندهم بعد از شنیدن تمامی این گفتا از اونجایی که خانواده محسن طی مدتها تلاش مداومی داشتن و موفق شده بودن تا بالاخره رضایت خانواده حامد رو بگیرن و این خانواده حاضر شده بودن دری دریافت ۳ برابر دیه گذشت بکنن برای همین هم محسن در نهایت توی دادگاه به لحاظ جنبه عمومی جرم به ۶ سال حبس و پرداخت ۳ برابر دی محکوم میشه این در حالی بوده که این فرد هیچ شکایتی از شقایق نداشته و شقایق بیگناه شناخته میشه و آزاد میشه اما مدام عذاب وجدان داشته و توی دادگاه خودش عنوان میکنه که به شوهرش خیانت کرده و میخواد
22:23 که مجازات بشه ولی خب از اونجایی که شاکی نداشته برای همین هم جلسه برای رسیدگی به پرونده اون تشکیل نمیشه و اون آزاد میشه و بدین ترتیب این پرونده با صدور این حکم مختوم اعلام میشه عزیزای دلم رسیدیم به انتهای پرونده ممنون میشم که ویدیو رو لایک بکنید و کانال رو سابسکرایب بکنید تا بقیه دوستانمون هم بتونن ویدیو رو ببینن و باعث آگاهی هرچه بیشتر هموطنانمون بشه