0:10 سلام میخوام راجع به فیلم پیرپسر با شما صحبت کنم. امروز چهارشنبه یکم مرداد ماه ۱۴۰۴ه. این فیلم خیلی سر صدا کرده. آدما با حال و هوای ناخوش از سال میان بیرون و عملاً این ناخوشی شایدم جنس یک جلسه تراپیه. یعنی آدما تحت تأثیر فیلم قرار گرفتن. فکرها و احساسات متناقضی درونشون فعال شده و ممکنه اونها اونقدر در هم تنیده باشن که خودشون نتونن خیلی نامگذاریش کنن، نگاهی بهش داشته باشن. در واقع چیزی که بتونه اینقدر ما تأثیر بذاره اگه بتونیم راجع بهش حرف بزنیم خیلی به توسعه نگاه ما کمک میکنه. جذابیت تحلیل این فیلم برای من از این زاویهست. پیشنهاد میکنم اگه این تحلیل را دوست داشتین به کسانی که فیلم را دیدن معرفیش بکنید. چون خیلی به اونا کمک
0:56 میکنه به جایی که دنیا بیش ازت مییوس کننده بشه براشون به جایی که روابط انسانی بیش ازت ظالمانه براشون جلوه کنه یک نگاه وسیعتری نسبت بهش پیدا کنن و بهتره که همه ما در دنیایی که زندگی میکنیم یه نگاه توسعهیافتهتر و بالغانهتر بهش داشته باشیم. شروع میکنیم اصطلاح پیرپسر یه اسطوره اجتماعی در خودش داره. معناش اینه که کسی که بزرگ نشد، کسی که عبور نکرد، کسی که انتخاب نکرد، این ماجرای آدمای داخل فیلمه. فیلم شبیه گورستانه. یعنی آدمایی که زندهان واقعاً هر لحظه به سمت مرگ دارن پیش میرن. زندگی خودشونم دست کمی از مردن نداره. در عین حال اون خونه عملاً هم یک گرستانه. یعنی کسانی که قبلاً توی اون خونه ناکام شدن برای اینکه بتونن
1:41 انسانی و درست زندگی کنن و دفن شدن و یه تراژدی خیلی دردناک اجتماعیه که وقتی تا پایان فیلم برین اتفاقاتی را در ذهنتون متبادر میکنه که آگاه میشین نه من قبلاً این صحنهها رو کم و بیش تجربه کردم ترجیح میدم این فیلم رو در چند تا اپیزود برای شما توضیح بدم اپیزود شماره یک قدرت وقتی میخوایم راجع به قدرت صحبت کنیم بد نیست که ابتدا راجع به فلسفه صفحه زندگی صحبت کنیم. اتفاق نظر زیادی تو انسانهای خردمند جهان طی این ۳۰۰۰ سال اخیر وجود داره که هدف از زندگی مشاهده خود زندگیه. در واقع نظامهای مدرسه، نظامهای اجتماعی خیلی ممکنه اهدافی رو مثل موفق شدن، ما را به دست آوردن دستاورد، پولدار شدن، زیبا
2:27 بودن، محبوب بودن و خیلی از این چیزا رو به اهداف زندگی تبدیل کنن. اینها برای ما هیجان ایجاد میکنه. نظام اشتیاق ما رو برمیانگیزه. اما واقعیت اینه رفتار طبیعی یه کودکی نیست که موفق باشه و از طریق موفقیتش لذت ببره. یه کودک بازی میکنه و لذت میبره. تجربیات بیپایان. یعنی اگر که صدها ساعت یه بازی رو انجام بده اون بازی تکراری براش نیست. ما پامونو به این دنیا میگذاریم. یک موجود مشاهدهگریم و مشاهد خودش یک تجربه پر از شعفه. به همین دلیله که همه ما باید یک نیاز پایه مثل سرپناه، غذا برای خوردن، لباسایی برای پوشیدن، امکاناتی برای توسعه و رشد مثل هزینه کلاسهامونو بتونیم بدیم لازم داریم. اینا نیازای پایهان، نیازای زیستین. اما بعد از اون فارغ از اینکه این
3:13 سقف خونه من اجارهایه یا مال خودم و چند متره، من میتونم شادکامی زیادی رو تا قبل از مرگ تجربه کنم از طریق توسعه تجربم. و در واقع دنیاهای مجازی خیلی این فرصت رو بیشتر دارن برای ما فراهم میکنن که با کمترین امکانات نزدیک به رایگان دنیای خیلی توسعهیافتهای را تجربه کنیم. اما وقتی این نظام دستکاری میشه یعنی بچهای که داره بازی میکنه داشت زندگی خودشو میکرد رو ما دستشو میگیریم و میگیم که این کار اسمش بازی گوشیه اسمش هدر دادن وقته و زود اونا به نظامهای مسابقه و رقابت میبریم مثل مدارس مثل شغلها و نهایتاً شروع میکنیم مقایسه کنیم مثلاً فلانی از تو بهتره به اندازه فلانی دارا باشی اون روز احساس خوشبختی میکنی ما
3:58 کمکم این نظام تجربه زندگی رو از دست میدیم احساس بیحاصل بودن بهمون ازش دست میده چون واقعاً سند منگوله داری نمیشه بهش نسبت داد من نمیتونم بگم اگه تو خیابون دارم راه میرم کار مهمی کردم من اگه دارم به این درخت نگاه میکنم و یک حس عجیبی دارم تجربه میکنم حتی ممکنه این خیلی ساده نگرانه به نظر بیاد به همین دلیله که تجربیات اینچنین کمکم بهاشو از دست میده و تجربیات اینکه مدرکت چیه خونت کجاست چقدر پول داری جاشو میگیره قدرتها در حال جابهجا شدنن قدرت خود زندگیت تبدیل میشه به قدرت محصولات من در طول عمرم حالا ما تو این قدرتها کمکم شروع میکنیم کم آوردن چون ممکنه تو خیلی از این مسابقات ناکام بشیم مثلاً کنکور قبول نشیم مثلاً خونه گرون بشه تورم اجازه نده با وجود شایستگیامون خونه بخریم در کنارشم سیستمی
4:45 دستاوردی خیلی دوپامین یعنی ما بهشون کرخت میشیم یعنی حتی اون خونهای رو هم که میخرم در زمان کوتاهی به من احساس امنیت نمیده احساس قدرت نمیکنم چون تو منطقه پایینتر شهره و متراژشم مثلاً ۹۰ متره اون موقع وقتی رفت و آمد با دوستانی که با هم شروع کردیم ولی اونا خیلی خیلی خونههای بهتر تو مناطق بهتری دارن و تورمم اونا رو هر روز پولدارتر یا موفقتر میکنه درد وون رنجای زیادی شروع میشه. من به خونهای که تا دیروز فکر میکردم اگه داشته باشم دیگه غمی ندارم عادی میشم. سیستم دوپامینی من بهش کرخت میشه دیگه نمیتونه منبع لذت من باشه چون دوپامین مثل مواد مخدر خاصیتشم اینه یعنی من لازمه که مصرف کنم تا درد نکشم ولی دیگه نمیتونم لذت ببرم با اون خونه لذت نمیتونم ببرم نبودن اون خونه رنجه این
5:31 دقیقاً همون جملهای که غلامم ابتدای فیلم وقتی داره مواد مصرف میکنه به زبون میاره به همین ترتیب مسابقه من میشه دستاوردای بیرونی و قدرت من به دستاوردای بیرونی وصله این داستان خیلی از ماهاد جامعه امروزه. یعنی اگر جامعه قبلی رو نگاه کنیم پدران ما ممکن بود ماشین خیلی ضعیفتری داشتن. خیلیا اصلاً ماشین نداشتن. دورهمیامون خودمون پیکنیک میبردیم. غذایی درست میکردیم. سیری خیلی زیاد وجود نداشت. غذا جمعیت زیاد بود. غذا کمتر بود. مهمونیا شاید چند وقت یه بار دیر به دیر برگزار میشد. مسافرت خیلی دیر به دیر بود. ولی اینقدرا هم آدما غمگینتر از الان نبودن. با شادی راجع به اون جمعی که غذا بهشون نمیرسید صحبت میکنن. اما امروز میبینیم که رستوران بینال راهی وجود داره. سرویسهای بهداشتی خیلی خوبن. ماشینا کولر دارن. جمعیتهای کمتری تو یک
6:18 ماشین میشینن اما غم و اندو بیشتره. یعنی کهه دستاوردای یکی روزی ما فکر میکردیم اگه داشتیم دیگه غمی نداشتیم. امروز میبینیم وجود داره ولی مقایسه احساس عادت شدن اینا برای ما اجازه نمیده که دیگه از اونها لذت ببریم. حالا بریم وارد بازی قدرت میشیم. داستان قدرت توی فیلم پیرپسر ماجرای آدمهاییه که قدرتهای بیرونی دارن. از قدرتهای درونیشون یعنی ارتباط عمیق سازنده و بالغانه با زندگی خیلی محرومن و به همین دلیل سر این قدرتهای بیرونی دارن با همدیگه میجنگن. به این قدرتها کرخت شدن. هیچکدوم در اون فضا خیلی هم آدمای خوشبختی نیستن. حتی غلام که همه منابع قدرت دسته اونه. یعنی سند خونه رو تصاحب کرده از طریق فساد و دروغ و یا
7:04 رعنایی که زیباست و جذابه و میتونه با رقابت مردان دیگر رو که با زنانشون دارن راه میرن به چالش بکشه اما میبینیم که اینها هیچکدوم قدرت درونی را نداره به همین دلیل حال همه بده قدرت غلام تصاحبه تحقیره او از طریق ضعیف کردن دیگران احساس قدرت میکنه غلام تحقیر میکنه به بچههاش میگه حرف مفت خالی بند از طریق خوندن رضا سعی میکنه اونو کنترل کنه و از طریق خشم اون لذت ببره. غلام حتی در فضای سمساری غمخوار میبینیم که قدرت خودش را به رخ میکشه. اونجایی که باخته به رعنا جیک افسری را میزنه و وانمود میکنه که برده و شیرینی میبره و رقص چاقو انجام میده. غلام زنان خیابونی را به سلطه
7:49 درمیاره. ابتدا اونا رو اغفال میکنه. یعنی یکی از منابع دیگه قدرتش زبونبازیشه و بعد اونها را دوباره مورد بهرهکشی قرار میده. ساعتها از اونا بهرهکشی جنسی میکنه و آخرشم پولشونو بهشون نمیده. او از طریق این قدرت خباست که میتونه اطمینان داشته باشه بر دیگران و درستکاری دیگران غلبه میکنه احساس رضایتی میکنه که فقط تسکینش میده. همچنان که پای ایستاده میگه که دیگه هیچی لذت قبلی را نداره. قدرت بعدی قلم قدرت جسمیشه. پسرها بارها تصمیم میگیرن در مقابل اون بایستن ولی باز هم اونا رو سرکوب میکنه. قدرت بعدی غلام تجربهشه. اون یه مار هفتخطیه که به قول خودش همه اینا رو رفته پشت سر گذاشته و پاس کرده به همین دلیل همه توطعهها را زودشناسایی میکنه ترفندای زیادی برای خنث داره و اغلب افراد
8:35 ضعیفتر و کمتجبهتر از اونن که بتونن در مقابل او بایستن رعنا قدرت واقعیش یعنی اینکه ارزشمندی را در خانه پدری از دست داده احتمالاً اونجا روابط تحقیر آمیزی مثل علی رضا تجربه کرده و مادر ویرانی پدر رنا که با شوک داره روانشو سر پا نگه میداره و یا در مادر بهانگی رو بیشتر نقدکننده رنا میتونیم بفهمیم که زندگی گذشته او مملوع از نقص و شرمه، مملوع از بیاعتمادیه، مملوع از بدرفتاریه. به همین دلیل او چنین قدرتی رو در خودش نمیبینه که من انسان کافی هستم و سعی میکنه از عناصر بیرونی برای قدرتمند کردن خودش استفاده کنه. اون زن زیباست جذاب لونده که پشت پاترول میشینه یه مقدار مردونه است
9:21 باز هم بعداً میفهمیم که قصشو داره شوهر برشکستش میده طراحی لابی هتل حرف میزنه راجع به بازیگری حرف میزنه و از تمام اینها آدمای دوربرشا تحت تأثیر قرار میده و بلده چطور دلبری کنه اینا قدرتن ولی شکنندهن او با یک سری افتخارات سعی میکنه وزن و کلاس اجتماعی برای خودش قائل بشه مثلاً یه بیالون روی تختشه که البته بلد نیست درست بزنتش. مدتهاست که فراموش کرده. اما میبینیم که چشم غلامو میگیره. غلام میگه بعد از مدتها رابطه با زنان خیابونی من با یک موجودی که میخوام سرسامان بگیرم و کلاس داره میخوام ارتباط برقرار کنم. حتی علی میبینیم که وقتی که تم مطالعه و کتاب داره تحت تأثیر این فرهنگ قرار
10:07 میگیره و به همین دلیل میبینیم که اینم یه قدرته در رنها. اما خشمش نسبت به ضعف. یعنی انگار که من یه متقلبم ولی اصل کاری من اون کسیه که زیر سقف خونه پدری بهش توهین شده به همین دلبختی که خشم داره نسبت به خودش و ناتوانه در پس زدن پول غلام پول غلامو میپذیره و در یه قدمی فروپاشی مقاومتش میبینیم که تنها به خودش حمله میکنه یعنی توی همون تیغزنی میکنه خونبازی میکنه و با درد و رنج و مجازاتی که به خودش میده کمی تسکین پیدا میکنه که هیچکدوم اینها یک اقدام اساسی برای تغییر سرنوشت نیست. نیست. زندگی او پر از تهدیده. مدام نگران اقساده. نگران بیپول شدنه و او به جایی که این تهدیدها رو بتونه با پای خودش مدیریت کنه میخواد با قدرت دیگران. یعنی مردانی که دلشونو
10:53 میبره این کارو انجام بده. قدرت رنا مملو ضعفه. اما اشکال قدرت علی در کجاست؟ در کمبود عناصر شر. اگه به فلسفه یو یانگ مراجعه کنیم میبینیم که این دو تا خیلی در هم تنیدن. خیر و شر و این دو تا قابل تفکیک از هم نیستن. هیچکسی کاملاً خالی از خیر و هیچکسی کاملاً خالی از شر نیست. پس غلام عناصر شر را به اختیار گرفته و کاملاً داره ازشون استفاده میکنه و عناصر خیر خودش را سرکوب کرده. به دلیل کودکی سختی که داشته که بعداً توضیح میدیم یعنی به این نتیجه رسیده که خیر یه جور ضرره نشانه ضعفه هر کسی خیر باشه در نهایت بازندهست و از روی حماقت باخته یعنی حرزه نداشته که ببره و بعد به همین دله که من نمیخوام جزو جناه بازنده باشم او هم
11:40 عناصر خیر را داره اما دیگه نمیخواد ازشون استفاده کنه چنانکه در صحنههایی از فیلم میبینیم که یک جور انگار که بدشم نمیاد اوضاع بهتر از این بشه به شرط اینکه هزینههاش اینقدر سنگین نباشه ه مثلاً اگه ساخت وساز به کشف شدن جنازهها منجر نمیشد شاید اونم کوتاه میومد و واقعاً وقتی که به سرسامان فکر میکرد شایدم یه وقتایی بدش نمیومد که از اون روش زندگی دست برداره ولی اینقدر براش زندگی سعادتمندانه یا زندگی با سر وسامان اینچنین ناشناخته است که ترجیح میده حطاشو به لقاش ببخشه و به سبکی که بلده زندگی برنده خودشو ادامه بده. در این فضا میبینیم که علی هیچگونه ارتباط قدرتمندی با عناصر شر خودش نداره. مشتش گره میشه بعد دوباره باز میشه دستمال نظافت رو میندازه وقتی که مسئول کتابخونه
12:27 بهش توهین میکنه بعد دوباره برمیداره نظافت میکنه به چاقو نگاه میکنه و آخر وقتی که دیگه کار رضا هم به پایان رسیده از اون استفاده میکنه میبینیم که مشتش گره میشه در مقابل پدر اما بازوهای ضعیفی داره و در مقابل رعنا میبینیم که دست رعنا رو هم نمیتونه بگیره وقتی که اینقدر این رابطه میتونه امن باشه و کمترین هزینه رو داشته باشه اما اینقدر محرومیت هیجانی اینقدر رهاشدگی این آدم قویه که در مقابل ترسهای خودش برای گرفتن دست رعنا جرأت کافی نداره حتی مسئولیت بوسیده شدن رو هم با دوش رعنا میگذاره به همین دلیله که عملاً اون به یک حرف مفت تبدیل شده کسی که توقع داره دنیا جای خوبی باشه کسی که دوست داره انصاف و عدالت برقرار بشه اما
13:14 نمیتونه هزینهش رو بپردازه به همین دلیل خیلی درمانده و معیوسه انگار دنیایی را که دوست داره خیلی خیلی دور از واقعیته و آخرین امیدهاش برای اینکه دنیا یک جای منصفانه باشه را از دست میده به خاطر اینکه منتظر این اتفاق بیرون بیفته یعنی منتظر یا غلام بمیره یا خودش منصف بشه و مشکل از این طریق حل بشه قدرت علی نگرفتن حقشه یعنی که وقتی مسئول کتابخونه میخواد چکشو بهش بده بلند میشه و میاد بیرون در حالی که اگه شغلتو از دست میدی لااقل پولی که تا حالا کار کردی رو بگیر علی به کار خونه رو آورده بالاخره کار مفیدیه وقتی که هیچ کاری نمیکنم لااقل خونه تمیز باشه اما انگار اون رو هم از روز هفت داره انجام میده. میبینید ببین جزئیات رو آورده خانه از پایبست ویران است و علی نگرانه که برادرش ته سیگار را انداخته یا
14:00 خاکستر سیگار را انداخته تو لیوان یا نه. راجع به این چیزا تذکر میده در حالی که جلوی چشمش اتفاقات خیلی بدتری داره میفته و فقط حرص میخوره. از این رو در مورد علی ما با یک موجود منفعل طرفیم که ایدههای انسانی داره ولی نمیتونه روابط انسانی رو خیلی تحت تأثیر قرار بده. به باور من تأکید و نگاه کارگردان در پیرپسر روی علیه. بالاخره غلام که امیدی بهش نیست که تغییری کنه. وضعیت رضا هم خوب نیست. رضا هم کسی شده نزدیک به غلام. یعنی حسرت مال غلام را میخوره. یعنی مالک این خونه نباید تو باشی. من میتونم باشم. و یا حسرت زنهایی را میخوره که غلام به راحتی به دست میاره و خودش اون اعتماد به نفس کافی برای اونها رو نداره. یعنی اگه به دلیل غلام از این رابطه حذف میشد ما هیچ دور نمیدیدیم که در روابط بعدی ما یک
14:46 غلام دیگه رو تو محله داشته باشیم به نام رضا. کسی که خوشگذرانی میکنه نمیتونه با روابط انسانی لذت زیادی ببره و دغدغهش بیشتر عشق و نوشه و خوشگذرانیه و جوانی کردنه. رنا هم موضوع خیلی بهتری نداره. اون در نظام آسیبهایی که از گذشته دیده یه لذتجوی آنی بار اومده. یعنی دوست داره که خوش بگذرونه. هزینههاش را نمیتونه خیلی بهش فکر کنه. یا اینقدر اهمیت بده نظام ارزشی قوی نداره یعنی حاضره دیگران آسیب ببینن ولی اون لذت را ببره مثلاً جایی که دلبری از مردانی میکنن که متهله وقتی زنانشون کنارشونن ولی مهم نیست دیدن اون ترس در چشمان اون زنان بهش قدرت میده و یا وقتی روابط آدمها رو رها میکنه وقتی که یک رابطه بهتر پیدا میشه قدرت مردانه قویتری به او پیشنهاد میده چه حتی
15:33 نمیتونه به مدت چند ساعت اون کلوپ شبانه فقط در کنار علی خوش باشه و به قول خودش شاید موقعیتهایی باشه باشه که من دارم از دست میدم و از خوش و بش با بقیه مردان دست برنمیداره. گرچه بازی خیلی خوب و تأثیمبرانگیز جناب پورشیرازی همه رو انگار تحت تأثیر قرار داده و خیلی راجع بهش داره صحبت میشه. در این فیلم ما میبینیم که نگاه کارگردان احتمالاً روی علیه و تا پایان فیلم انگار ما امیدواریم که اگر به این همه عنصر انسانی یک مقدار قدرت، یک مقدار عملگرایی اضافه بشه، این فیلم پایان خوشی خواهد داشت. تو بخش بعدی میخوام راجع به واکنشهای دفاعی در حوزه روانشناختی باهاتون صحبت کنم. وقتی هیجانات، فکرها، باورهایی در توان ما نباشه، ما ممکنه اونها رو فروخیم، ممکنه
16:20 اونها رو به اعماق خودمون بفرستیم. عمدتاً این اتفاق در کودکی میفته اما بالاخره باهاشون روبهرو میشیم. مثلاً ما توی این فیلم میبینیم که غلام بیاعتمادیهای عجیبی رو در کودکی خودش تجربه کرده و حالا داره جامعه رو محکوم میکنه. میگه جامعه جاییه که نمیشه به کسی اعتماد کرد. در واقع فراموش میکنه که این بیاعتمادی از خودشه. آدمای زیادی تو این جامعه دارن به همه اعتماد میکنن و خیلی هم دارن بهره میبرن. یه جاهایی خودش خوشش میاد از بچههاش. میگه من بچههای خوبی دارم. انگار که خوب بودن اونها رو عمیقاً میدونه. اما دوست نداره اون آدمای خوبی باشن. چون اگه خوب باشن من چرا دارم باهاشون انقدر بدرفتاری میکنم؟ نیاز داره که اونها را به یک موجود شرور یا ضعیف یا آویزون تبدیل کنه تا بدرفتاری خودش رفتار تغییرآمیزه با اونها رو توجیه بتونه بکنه
17:07 به همین دلیل شرارتهای درون خودشو داره به اونها منتقل میکنه مثلاً علی مملوع از خشمهای سرخوردهست مملوع از احساسات و هیجانات ناشناختهست مدام تحقیر دریافت میکنه بهش میگن تو منقبضی تو خیلی افسردهای و اون این احساسات برانگیختهش میکنه اما انگار که اون رفتار ذهنیش که انسانیت یعنی آدمی که این چیزا رو نباید داشته باشه با این چیزا نباید به هم بریزه غلبه میکنه و احساسات خودشو سرکوب میکنه ولی میبینیم که وقتی رضا داره راجع به قتل پدرش صحبت میکنه پا به پایین رضا روشهای قتلو بلده مثلاً میگها اینجوری پزشک قانونی ما را میگیره اونجوری میفهمن و جزئیات کشتن یه نفر را بلده انگار که او هم گرایشات خشونتآمیز و حتی شرارت آمیز درون خودشو داره انکار میکنه
17:52 البته این به معنی که علی آدم بدیه نیست ولی مهم اینه که او بپذیره چنین احساسی رو در ذهن میپرورونه ولی اون میگه من به مرگ هیچکی راضی نیستم. مردن با کشتن فرق داره. در واقع کشتن را که رفتار غیرانسانی میدونه ولی بارها بهش فکر کرده نادیده میگیره حتی گرایش داره فکر کنه من به این موضوع فکر نکردم از اینجا دردسر شروع میشه. یعنی علی میگفت من بارها فکر کردم سرشو ببرم با بدنشو تکه پاره کنم نابودش کنم و جنازهشو تو حیاط بسوزونم اما عجب کار بدیه و چه فکر ترسناکیه ما مشکلی باهاش نداشتیم. او داره به رضا میگه که توو چطور میتونی اینطور فکر کنی و از اینجا دردسر علی شروع میشه. افرادی که تو سمساری غمخوار جمع میشنم از مکانیسمهای روانشناختی استفاده میکنن برای اینکه درد نکشن. اونها شرارتهای غلام راجع به
18:38 زنانی که باهاشون رابطه داره رو میبینن. اما اگه بخوان آگاه باشن و یا اگه بخوان واکنش نشون بدن قدرتش را ندارن. از اونجا بیرونشون میکنن. مزایای تریاک مفت رو از دست میدن. زور بازوی غلام را ندارن. به همین دلیله که انکار میکنن بخشیش را با مصرف مواد که خماری براشون میاره و بخشیش را با کرختی روانشناختی یعنی من اصلاً این موضوع رو بد نمیدونم اسم این موضوع زرنگیه اون زنه حقشه این با پای خودش اومده در واقع ما با چند مکانیسم روانشناختی سعی میکنیم نسبت به اون موضوع درد نکشیم تا مجبور نشیم واکنشی نشون بدیم یکی از صحنههای تکاندهنده این فیلم سیلی برادرا به همدیگهست احساسات و هیجاناتی که در موقعیت خطرناک بوده سیلی زدن به غلام خیلی کار خطرناکیه و یا اعتراض کردن و از
19:26 این خونه رفتن خیلی دیگه جیگر میخواد و به همین دلیله که این همه احساس فرو خورده رو اونجا وقتی وا مییستن وسیله که اول با مداراست و با احتیاطه و بعد به مسابقه بیرحمانه تبدیل میشه با خندههای هیستریک همراست یعنی اونا یک عالم احساس فروخورده را به یک جریان امن تبدیل کردن هر دو دارن درد میکشن هر دو یک مقدار بیرحمن هر دو بالاخره یه خشونت کنترل شده رو دارن اعمال میکنن و تسکین پیدا میکنن. موضوع بعدیمون راجع به مفهوم مهمیه به نام مسئولیت که خلع مسئولیت در آدمای این فیلم بخش زیادی از مشکلشونه. مسئولیت با تقصیر خیلی فرق داره. ما تو یک تصادف ممکنه ص۰ مقصر باشیم اما ۱۰۰ مسئولیم. تقصیر یعنی کروکی. یعنی من داشتم
20:12 در مسیر خودم میومدم او به من زده. اما مسئولیت شامل یه عالمه موضوعات دیگهست. مثلاً من وقتی پیاده میشم داد و بیداد میکنم و این باعث میشه که اون آدمم بیاد پایین یک موضع خسمانه بگیره و دعوا میشه. حالا یک موضوع دیگه هم به پرونده ما اضافه شد. کتکاری و یا اینکه بعدها یه عالمه سرزنش برای خودم دارم راجع به تصادفی که کردم و ضرری که کردم. این یه انتخاب از تصادفه. مسئولیت میتونه شامل اقداماتی که میتونیم بکنیم یا نکنیم، فکرایی که میتونیم بکنیم یا نکنیم، معانیی که میتونیم داشته باشیم یا نداشته باشیم و از این قبیله. در واقع وقتی ما تو یک موقعیتیم که سخته و ممکنه که هزینه زیادی برای ما به همراه داشته باشه ۲ تا انتخاب میتونیم بکنیم انکار کنیم و این مسئولیت را نادیده بگیریم و دوم اینکه آشکار کنیم
20:57 شفاف کنیم و هزینهش را بپردازیم به نظر میاد اغلب افراد این فیلم در حال انکار کردن بقایه هستند برای اینکه هزینهش رو نپردازن مثلاً علی میبینیم که موضع منفعل داره ولی وقتی که غلام به سمت اتاق رنا میره با یه کینو نفرت بعد از اینکه به اون چاقو نگاه میکنه میگه که بمیری بمیری در واقع مسئولیت حل این مشکل را به نظام هستی داره میسپاره که یک چیزی حل بشه تا من مجبور نشم اقدامی انجام بدم. علی مسئولیت بوسه و رابطه رو به رعنا میسپاره. اقدامات شجاعه و قوی برای اینکه این رابطه شانس بیشتری پیدا کنه انجام نمیده. قلاب میگه که ترامپ بزنه همهمون راحت شیم. انگار که به جای اینکه دست برداره از این روش خسمانه و پر از شرارت زندگی دوست داره یه چیزی بیاد و این زندگی تموم بشه. ما تو یکی از صحنههای تکاندهنده این فیلم میبینیم که رنا وارد
21:44 حیات میشه و ۳ تا مرد پشت ویترین وایسادن. هر سه دارن به این زن نگاه میکنن. اینجا یک دوئله. دوئلی بین سه تا مرد برای به دست آوردن یک زن و یک زن برای انتخاب مردهای پشت ویترین انگار که ما ناهوشیارمون میدونه غلام تو این دوئل برنده است. چرا؟ برای اینکه ما با آدمهای قوی که مسئولیت انتخابشونو به عهده بگیرن طرف نیستیم. حتی رعنا که بعدها تو اولین تماس فکر میکنه که حس خوبی به علی داره برخلاف مردان دیگه علی قدرت زیادی نداره علی اون چیزی که مزایا برای من به همراه بیاره نیست اما دلم باه ولی حتی رعنا حاضر نیست که هزینه بودن با علی را با قید پول غلام را زدن بپردازه و حتی وقتی پول غلام را میگیره میگه که من با این پول
22:30 خوشگذرانیمو میکنم اما به غلام تن در نمیدم غلامی که علی بهش تذکر میده این با مرده یا زنده ۱ تا آخر میخوابه ولی او با بازی خودش ادامه میده. کار رضا حسرت زنانیه که تو زندگی پدرش هستن و علی هم که برای انتخاب خودش ضعیفه. ما میبینیم غلامه که از اون پلهها بالا میره. غلامه که گلها رو توی کیف میذاره. پولهایی که قایم کرده رو توی کیف میذاره و برای چندمین بار استراتژی برای به دست آوردن رعنا داره. حتی در یک صحنه فیلم علی میگه که از بچگی آرزوم اون بمیره. احتمالاً علی صحنه دفن مادرش رو هم دیده و ما میبینیم که حتی جایی میگه که به پلیس زنگ نمیزنم بیاد. علی هم انگار که آرزو داره که اتفاقات خوب بشه. پس یکی از مشکلات بزرگ شخصیت این فیلم اینه که مسئولانه فکر
23:18 میکنن و نه رفتار میکنن. سرفصل بعدی که میخوایم بهش بپردازیم الگوها و تروارههاییه که در روان این آدمها داره زندگیشونو اداره میکنه. وقتی که کودکیم وقایع رو ما خیلی اثر میذارن و ما نیاز داریم نامگذاری کنیم رو اونها یعنی اینکه تصمیمهایی بگیریم برای اینکه بتونیم روابط زندگی رو ادامه بدیم اگه به من حمله بشه تحقیرم کنن مثلاً راجع به هوشم راجع به پولم راجع به قیافم راجع به عرضم الگویی که در من شکل میگیره نقص و شرمه یعنی من میگم که من موجودی شرمآورم ناخوشایندم دوست داشتنی نیستم و آدما از بودن با من خوشحال نیستن ممکنه بعدها خیلیهم ارتقا پیدا کنم، موقعیتهای اجتماعی خیلی خوبی پیدا کنم و همه منو تحسین کنن. اما انگار اون آدمی که دارن
24:03 تحسینش میکنن یک موجود تقلبیه، یه فریبه، یه دروغه و اون اصل کاری منه حقیرم. من پسر مش جعفرم که حالا دکتر شدم. اینا اصل و نسب منو نمیدونن. اینا نمیدونن بابای من چه شکلیه، مادر من چهجور کسی بوده و به نوعی انگار اصل کاری من همون موجود حقیرهست که تو کودکی باور کردم و تقلبی من این موجود الانیه. خب این الگوها خیلی بعدها تو شاتکامی ما نقش بازی میکنن. ما تو فیلم پیرپسر یه عالمه الگو داریم که داره زندگی آدما رو اداره میکنه. خب ما رعنا رو میبینیم که ممنوع از احساس حقارته. از اونجا میفهمیم که وقتی دلبری از همه مردانی میکنه که حتی خیلی از خودش زردترن و زنانی را تو رقابت میبره که همسری اون آدم را به دست آوردن در صحنهای میگه که خب آدم حسابی که نمیاد منو بگیره.
24:50 یعنی میبینیم اصل کاری من اون کسیه که اگه مردان قدرتمندی که جذبشون میکنم وارد زندگی با من بشن منو رها خواهند کرد. به همین دله که مجبوره به حد دلبری بسنده کنه. اگه یکی از اونها خیلی پاپیچ بشه که میخوام باهاد ازدواج کنم احتمالاً اضطرابهای رعنا فعال میشه و اون ازدواجو به هم میزنه. یا غلام میبینیم که رفتارای خیلی بدی از کودکی از پدرش دیده چنانکه حتی جنازه متعفن پدرش رو حاضر نیست خودش ببره و سرمان بده و به پسرش میسپاره و این بیاعتمادی باعث میشه که به دوستانش خیانت کنه زندگی رو فقط یه برد و باخ ببینه همش احساس کنه که نباید ضرر کنم و چیزی به نام اخلاقی یه حماقته ما این رفتار را در شرارتهایی که گاهاً اوج میگیره در غلام و برای هیچکدومش کوتاه قرار نیست بیاد میبینیم اونجا که اون
25:36 چاقو به دست میشه و دیگه بیرحمانه شروع به سلاخی بچههاش میکنه. ما دیگه قشنگ اونجا یک شیطان تمامیار میبینیم که با بازیهای روانی بلده تو این بازی چطور معادله رو عوض کنه. غلام کسی که در کودکی مورد بدرفتاری قرار گرفته و این باعث میشه که تو روابطش با دیگران مبنا رو بر بیاعتمادی قرار میده. حتی وقتی داره با دوستانش حتی با غمخوار میگه و میخنده و یکی از زندگیهای تلخ غلام همینجاست. یعنی اینکه در کنار هر خوشی شما میدونی که اون آدمی که باهاش میگی میخندی اصلاً قرار نیست یک صمیمیت واقعی رو با تو تجربه کنه و زندگی به یک جایی قابل تحمل فقط با مواد و خوشگذرانی تبدیل میشه نه جای خوب. میبینیم که مادر رعنا وقتی برای مدت کوتاهی هم میاد پیشش نقش والد سرزنشگر و
26:21 کنترلگر را داره. یعنی مدام میگه اینو نباید میخریدی، اون کارو نباید میکردی، به جای این باید اونو میگرفتی و اینا همه از روابط دوران کودکی ما پردهبرداری میکنه. یعنی نظام ناشایستگی رعنا رو میفهمیم اونجا شکل گرفته. یعنی کسی که مدام مورد نقد و قضاوت بوده به جای اینکه مورد تحسین واقع بشه و به این دلیله که تحسین مردان رو هم تسنعی میدونه. همین طور راجع به رضا میبینیم که محکومیت به اینکه تو پسر من نیستی در صحنه بزرگسالی اینقدر روش اثر میذاره. احتمالاً این موضوع در فضای کودکی خیلی بیشتر بوده. ضرب و شتم والدین زیر سقف و احتمالاً صحنهای بوده که اونا تجربه میکردن و تحقیر و سرزنش طولانی و بیپناهی یعنی کسی نبوده در مقابل غلام بیرم بتونه قد علم کنه و از بچهها مراقبت کنه اینه که بچهها به شدت ضعیف و ناتوان بار اومدن خودباوری
27:09 خیلی کمی دارن و امید در اونها خیلی شکننده است. میبینیم که تو یکی از صحنهای تکاندهنده وقتی رضا میره قفل زیرزمینو میخواد با کلید باز کنه که یک نماد عجیبه نمیتونه هیچکدوم از کلیدا به اون قفل زیرزمین که احتمالاً محل کار مادرش بوده نمیخوره و مجبور میشه قفلا با ککش بشکنه که اینم یه نماده و نهاداً وقتی داخل میره میبینیم که خودشو بزک دوزک میکنه یعنی اینکه میخواد رنگ زندگی را دوباره به این مرگ برگردونه و یا اینکه میبینیم اون تار عنکبوت و خاکها و گرد و غبار روی وسایل رو میگ میگیره که یک آرزوی فروخوردهست، آرزوی برگشتن به زندگی و یا اینکه کلاگیسی که رو سرش میذاره برای اینکه میگن تو شبیه مادرتی میخواد در مقابل این اتهام حرامزادگی بایسته.
27:54 میبینیم چقدر تروارها با الگوهای دوران کودکی اینجا دوباره دران خودشونو نشون میدن که من اینها حسرت زندگی منه. من اینا اون چیزایین که از دست دادم. من اینها آرزوهایین که بخش سالم من از زندگی میخواد. بخش بعدی که میخوایم بهش بپردازیم سمبلها و نمادها. یکی از جذابیتهای نظام زندگی اینه که وقتی شما به یه قانون در یه حوزه پی میبرید، کشفی در شما به وجود میاد، میتونید به یک حوزه دیگه که حتی نامربوطه بستش بدین و از طریق بست دادن، ربط دادن فهم خودتونو توسعه بدین. ما الان مسائل و وقای پیرپسر رو میخوایم به یک ماجرای روانشناختی ارتباطش بدیم و چقدر صدق میکنه و برای فهمش به ما کمک میکنه. ما میتونیم غلام را به عنوان ناهوشیار در
28:41 نظام روانشناختی در نظر بگیریم. اون د تا جنازه زن که تو باغچه خاکن را به عنوان ترومههای دوران کودکی در نظر بگیریم و درخواست علی و رضا برای بهبود زندگی را به عنوان تلاش برای بهبودی در نظر بگیریم. هر وقت که تلاش برای بهبودی مثلاً شما وارد اتاق مشاوره میشین، مشاور میخواد به یک سری از تورماهای کودکی شما دست پیدا کنه. مثلاً شما در کودکی تحریر میشدید. اینا یادتون رفته ولی نمیدونید که چرا کاراتونو تا آخر ادامه نمیدینید. مثلاً در کودکی سرزنش زیاد میشدین. الگوی شکست را به عهده گرفتین. مثل علی که تو این سرنوشت خیلی دچار الگوی شکسته. همچنین رضا و شما کارای نیم تمامتون رو نمیدونید از کجا میاد. روانشناس سعی میکنه که از طریق پیدا کردن الگوهاش در کودکی شما رو در
29:28 مرضش قرار بده. وقتی به اون اتفاق که شما رو خیلی تحقیر میکرد نزدیک میشه بدن شما دچار اضطراب میشه. مثلاً ممکنه بگه تو که میگفتی که پدرتو خیلی دوست داری و پدرت با تو خوشرفتاری میکنه ولی الان میبینم که داری میگی گاهی هم توبیخت میکرد توی جمع و بهت میخندید یکی دو بارم کتکت زده. در واقع شما تصویر خیالی از پدرتونو که ساخته بودین برای اینکه رابطه دوام بیاره داره به چالش کشیده میشه و داره زیر سؤال میره بعد شما دیگه نمیدونید با رابطه جدیدتون با گذشته چهجوری میخواین زندگی کنید و نگرانم میشید که وقای بین شما پدرتون خیلی نکنه بدتر از اینا بوده که دارین فکر میکنید به همین دلیل یه سطحی از اضطراب در شما به وجود میاد و در مقابل نزدیک شدن مشاور به اون صحنههایی که داره
30:14 راجع بهش حرف میزنه مقاومت نشون میدین یعنی کهه بدنتون درد میگیره، سرگیجه میگیرین، دلاشوبه میگیرید، نفستون حبس میشه و واکنش شما باعث میشه مشابه رو از ادامه بازی انصراف بده. بچهها میگن ما زندگی بهتری میخوایم راجع به مادراشون حرف میزنن، مدام میخوان خونه رو بفروشن و اینجا هزینههای غلام داره بالا میره. اگه فقط خونه بود شاید ولی نه دیگه من برم زندان نه اینکه دیگه اون قدرت و سلامتی که به عنوان آدم زرنگ برای خودم بین دوستانم توجیه کرده بودم و تولید کرده بودم به یک آدم قاتل شرور جابهجا بشه پس غلام هر وقت راجع به خونهای که قراره نوسازی نشه بلکه قراره بازسازی بشه حرف زده میشه مقاومت میکنه خونهای که قراره بفروشه پول نقد بگیره رو مشکلی نداره اما خونهای که
31:01 قراره مشارکتی ساخته بشه رو گاهی کوتاه میاد اما زود جا میزنه و واکنشاش قویتر میشه. تحقیر میکنه، حمله میکنه و گاهی هم کتکاری میکنه. میزنه شیشه تلویزیونو میشکنه و بچهها منصرف میشن. ما اگه اون خونه رو یک انسان در نظر بگیریم و غلام را ناهوشیارش و جنازهها را وقایعای که ناهوشیار نمیخواد باهاش روبهرو بشیم، تلاش بچهها برای نزدیک شدن به نبش قبر مادرشون مدام با مقابله و سرکوب روبهرو میشه. در واقع شفا در این بود که غلام بالاخره با حقیقت خود روبهرو میشد حاضر میشد توانشو بپردازه اون ن قبرها انجام میشد سوگواری براش میشد و نهایتاً باسازی اون خونه مقدور میشد بالاخره اون بچهها مادراشونو از دست داده بودن در اینکه فرقی
31:46 به وجود نمیومد اما اگه یک بار براشون سوگواری میکردن از نحوه مرگشون آگاه میشدن و از اون عبور میکردن آمادگی پیدا میکردن که برای شغلشون برای زندگی تو خونه جدیدشون تلاشهای سالمتری انجام بدن ترس از نزدیک شدن به واقعیتهایی که سرکوب شده رفتاریه که روان ما در زندگی بارها و بارها انجامش میده و شجاعت اینه که نبش قبر را به رسمیت بشناسیم و این کارورا به یک آدم کار بلد بسپاریم و نهایتاً رهایی که تجربه میکنیم سرمایههای زیادی به ما میده از جمله اینکه اون خونه و ساخت وسازش و واحدهی که در اختیارمون قرار میگیره زندگی خیلی بهتر از این زندگی آشفته و کثیف و پر از بینظمی را به ما خواهد داد همینو میتونیم به سیاست بستش بدیم غلام میشه حاکم بچهها میشن ملت مردم و اون چهار دیواری میشه وطن سرزمین و اون
32:34 جنازههای دف شده هزینههاییه که حاکمیت آیا حاضره بپردازه برای بهبود و اصلاح یا حاضر نیست بپردازه؟ در نهایت ما این قوانین رو میتونیم تو خیلی از مسائل دیگه دوباره ببریم و برای فهم اون وقایع ازش استفاده کنیم. یکی از دلایل دیگهای هم که وقتی ما از سالن سینما میایم بیرون خیلی براشفتهایم، گنگیم و مبهمیم برای اینه که اتفاقات فیلم احتمالاً چیزی بیشی از اتفاقات فیلم را در ناهوشیار ما میتونه فعال کنه. همینا میتونیم در اسطورهها و داستانها ببینیم. داستانهایی که به ما گفته میشن بعدها بارها تکرار میشن تو واقعیت زندگی ما برای اینکه اونا سمبولیکن. مثلاً داستان رستم و سهراب را میبینیم که نمادیه که تو این فیلم ازش استفاده شده. پدری که روی ناآگاهی به جای لذت بردن از قدرتی که تو زندگیشه به نام فرزندش و به جای واگذاری قدرت به او میاد
33:22 با او میجنگه و او را میکشه که دلیلش ناآگاهی و خودخواهیه و یا داستان زحک رو میبینیم که فرد پیر و فرسوده حاضر مغز جوانان سرزمینش رو بخوره ولی اون استعدادای آینده را هدر بده برای اون بخش خودش که عملاً دیگه گذشته و این داستان دوباره میتونه در سرنوشت یک سرزمین بارها تکرار بشه. نمادها و سمبلها دلیل دارن که اینقدر تکرار میشن برای اینکه به شدت قابل بست دادنن و با واقعیتهای حاکم بر زندگی آدمها ارتباط دارن. اما یه بخش جالب دیگه از این فیلم اینه که آدما با احساسات خیلی مبهمی میان بیرون از سالن. گاهی خشمگینیم. ممکنه که غمگین باشیم. ممکنه احساس یس و ناامیدی کنیم. ممکنه یک سکوتی که ندونیم چیه بر ما حاکم باشه. اصلاً
34:07 نمیخوایم با کسی راجع بهش حرف بزنیم. چرا اینقدر احساسات متفاوتی داریم و این احساسات با ما چی میگن؟ چون خیلی مهمه. یکی از دلایل مهمی که این تحلیل رو انجام دادم اینه که زود بیاید راجع به احساساتی که شما رو احاطه کرده با هم حرف بزنیم. چون به شدت با گشایش همراه خواهد بود. نوری بر هیجانات و عواطفمون بتابونیم تا برامون آشناتر بشه و در حوزههای دیگه زندگی راحتتر باهاشون روبهرو بشیم. بخش بعدی عواطف و هیجاناتی که با دیدن فیلمی از این قبیل در ما به وجود میاد. یکی از اون تجربیات سکوته. سکوت طولانی بین خندههای هیستوریکه گاهی بعضی از صحنههای فیلم آدما نیاز دارن وانمود کنن که خیلی نترسیدن، میخندن یا هیجاناتشونو میخوان انکار کنن ولی عمدتاً سکوت حاکمه
34:52 و وقتی هم بیرون میایم همینطوره. وقتی که روان ما، بدن ما در معرض تجربیاتی قرار میگیره که خیلی عمیقن، وسیعن، محیبن و یه مقدارم ناشناختن یک وضعیت فریز به ما دست میده. وضعیت نه جنگ نه صلح نه میجنگم نه فرار میکنم برای اینکه بتونم فرصت کافی پیدا کنم تا رفتار درست را پیدا کنم. یک دلیل دیگه سکوت اینه که اینقدر احساسات متناقض با همدیگه بیان شده و تجربه شده که من دیگه مثل گذشته یک احساس ساده نمیتونم بیان کنم. غمگینم، خوشحالم، تعجب کردم، ناراحتم و اون نیاز بهم داره. یعنی من لازم دارم که اسم این صداها را پیدا کنم. اسم این هیجانات را پیدا کنم. یه دلیل دیگهش اینه که بعضی از هیجانات اصلاً نامگذاریشو یاد نگرفتیم و اون موقع شأن
35:39 اونا پایین میاره. یعنی اصلاً یک چیز عمیقه که من میخوام بدونم چیه. مثلاً وقتی شما یه رابطه عاشقانه رو تجربه میکنید وقتی برای بقیه میخواین تعریفش کنید خیلی یک داستان سطحیتر به نظر میاد. دلتنگی کلمه خیلی کمیه یا از خود بیخود شدن کلمه خیلی پیش و پا افتادهایه در مقابل اون لحظهای که شما تجربه میکردید. پس یه دلیل دیگه سکوت اینه که واقعاً بعضی وقتا اینقدر هیجانات و عواطف ما وسیعتر از کلماتیه که ما در اختیارمونه که نهایتاً نمیدونم راجع بهش باید چی بگم و این سکوت یک تجربه معنویه یعنی شما بیصدا بودن آدمها را بدون صدا نمیدونید معتقدین که پر حرفیه که نمیشه گفتش و این خیلی وهمانگیزه این تعداد آدم در سکوت داره سالنو ترک میکنه به همین دلیله که تجربه دیدن چنین فیلمهایی ارزنده است
36:26 بهخصوص بهترش اینه که بعدش راجع بهش گفتگو و تحلیل بشه تا اینها گشایش بشه مثل کلافهای کاموایی که در هم گره خوردن به ظاهر گره کور میان ولی چند تاشو که شما باز کنی انگار یه عالمه راحتتر دیگه این گشایشها اتفاق میفته اما چرا میترسیم؟ شاید به خاطر اینکه این خشونت رو خیلی بیش از اونی که باید به خودمون نزدیک میبینیم. از خوندن وقایع روزنامه از دیدن شرایط اجتماعی ما متوجه میشیم که شاید ما هم غافل بودیم که زندگی خیلی بیرمتر از اونیه که فکر میکردیم و واقعیت الان اینه که من دارم اینجا میبینم نه اون چیزی که فراموش کرده بودم. موضوع بعد که من نمیدونم خانوادهای که الان دارم توش زندگی میکنم از چه عقبهای میاد. شاید زندگی ما مملو از چنین خشونتهایی بوده و آرامشی که امروز ما تجربه میکنیم در بستر جنازههای فراوانیه که قبلاً اتفاق افتاد
37:12 و ما نمیدونیم و نکته آخرشم اینکه احتمالاً کم یا بیش تجربیات اینچنین رو خودم با چشم خودم تو زندگی تجربه کرده باشم اما چرا معیوس میشیم یس بعد از ترسه ترسی که ناامیدی هم بهش اضافه بشه حس یس در ما ایجاد میکنه یعنی اینکه نه تنها واقعیت داره که چنین خشونتی فقط صحنه این فیلم نیست یک نگاه بدبینا یک کارگردان نیست بلکه واقعیت خیلی نزدیکه تو جامعهمون بلکه کاری هم نمیشه کرد حقیقت خیلی ضعیف و ناتوانه اگه حقیقت علی باشه غلام واقعیت زندگیه و میبینیم که آدمای اطرافم بیتفاوتن به سرنوشت یعنی که مجموعه غمخوار گاهی متوجه که رفتار غلام خوب نیست اما انگار که ترجیح میده سری که درد نمیکنه دستمان لبنده یا پشت دیوار
37:57 شهر مردم دارن رفت و آمد میکنن و این اتفاقات به صرف اینکه این دیوار قانونیه و قانون حق دخالت در حریم خصوصی آدمها را نداره داره پشت این دیوارا میفته و تا این آدما همدیگه رو نکشن و بوی تعفنشون معلله رو برنداره کسی قرار نیست دخالتی بکنه یس از احساس اینکه این سرنوشت اولاً واقعیت داره دوماً کار زیادی براش نمیشه کرد و از بیاعتبار شدن ارزشها و معنای زندگی پدری بچهشو بکشه واقعاً من فکر میکردم حداقل یه مهری در دل آدما هست تا یه جایی پیش میرن دیگه نه تا این حد و اینها معمولاً شرایطی نبوده که ما توقع داشته باشیم ببینیم. پس یعس یکی از دلایل دیگهش اینه که ممکنه خیلی از معانی و ارزشهایی که تو ذهن ما وجود داشت با دیدن این فیلم ممکنه
38:43 فرو بریزه و یکی از احساسات دیگه خشمه. خشم از انسداد میاد. یعنی که اتفاقی بیفته و من نتونم براش کاری بکنم. خشم از تجربیات سرکوب گذشته میاد. مثلاً رشتهای را که به جای من انتخاب شد. ازدواجی را که درش مداخله شد. حرفایی را که به ناحق زده شد و زندگی من را تحت تأثیر قرار داد. ممکنه ما اینها رو به غم تبدیل کنیم برای اینکه نخواهیم خشمگین بشیم برای خشم خیلی میتونه ویرانگر باشه. اما تجربه این فیلم اینکه غلام هر کاری دلش میخواد به آدمها میکنه، اینکه از شرارت دست برنمیداره، اینکه تا پایان شرارت خیلی خبیثانه و با لذت این کار رو انجام میده، تجربیات کینهورزانه و خشونتآمیز را ممکنه در ما ایجاد کنه. خشم از بیتفاوتی و میانبودگی آدمای زیادی تو این فیلم میشه تجربه بکنیم
39:29 و یکی از احساسات کمپلکسم اینه که خیلی وقتا ممکنه فکر کنیم خود ما هم تقریباً همین کارا رو کردیم مردی که یادش بیاد زنشو کتک زده مردی که یادش بیاد یا زنی که یادش بیاد بچههاشو تهدید کرده و از این طریق ترسوندتشون و سر جاشون نشونده و یکی از دلایلی که ممکنه احساسات کمپلکسی مثل خشم غم یسب در ما به وجود بیاد اینه که ما خیلی هم نمیتونیم مرز مشخصی بین خودمون و شخصیتها بد این فیلم پیدا کنیم. در صحنه پایانی این فیلم میبینیم که خونه ویران است. عناصر زندگی وجود دارن. یعنی دیوار، یعنی مبلمان، یعنی فرش، یعنی رنگ، یعنی تجهیزات و وسایل. اما همه خرابن، کثیفن، بینظمن و خونآلودن و جنازهها روی زمینن.
40:15 آدمایی که نتونستن از ابزار زندگی برای بهره بردن از زندگی برای مشاهده زندگی استفاده کنن و ابزارها به تنها دارایی و قدرتشون برای جنگیدن تبدیل شد. پولهایی که روی زمین ریخته و آخر دست هیچکدوم از اون آدما رو نگرفت. نه دست رعنا نه دست رضا نه غلام و نه علی. آوازی که توی سمساری قمخوار و دوستانش دور هم جمع شدن میخونن تور کمنچاییو پس بده. سرزمین از دست رفته که از روی بییاقتی و بیکفایتی سردمدارانش از دست یک ملت رفته و میتونست یکی از منابع قدرت و منابع آبادانی اون سرزمین باشه. فیلم پیرپسر یه حسرته. حسرت آدمایی که میتونستن این سرنوشتشون نباشه. غلام باستانی که شاید
41:00 باستانی بودنشم یه نماد باشه برای ما به اندازه علی لایق عشق و لایق تغییر بود. اگر بچههای این فیلم قویتر بودن که البته تقصیر اونا نیست که قوی نیستن سرنوشته غلامم شاید تغییر میکرد. اگه بچهها میتونستن بهبودی را دنبال کنن که اینقدر هزینهشو مجبور نبود غلام بپردازه، شاید زندگی غلام هم میتونست تغییر کنه. غلام پشت قیافه قاطع و خشنش ممنوع از ترس و وحشته. ما رد پای ترس و وحشت را در زندگی غلام میبینیم. سبک بیدار شدنش از خواب، خسته و پژمرده و پناه بردنش به مواد. جوری که حتی یک لحظه دوباره با زندگی نکبتبار خودش روبهرو نشه. اینه که پولی رو که قایم کرده تو پست توو معلوم نیست برای کی نمیتونه حتی به زنی که باهاش خوابیده بده. به حق اونا رم میخوره. اینی که فقط میتونه به مدد مصرف
41:48 مواد درد نکشه نه اینکه از زندگی لذت میبره. غلام هم لایق نژاد پیدا کردنه. اگه بچهها میتونستن روشی از سعادتمندی را و خوشبختی رو در پیش بگیرن که اینقدر وحشت و ترس غلام را تحریک نمیکرد. اینقدر هست وونیست او را به باد نمیداد. یعنی جنازههای زیرزمین را برملا نمیکرد. شاید غلامم میتونه زندگی بهتری را در کنار بچههاش در پیش بگیره. اگه بچهها میتونستن استقلال مالی و استقلال عاطفیشونو تأمین کنن شاید او هم میتونست باینه کمتر تغییر کنه. یعنی وقتی حتی رعنا میخواد وارد اون بازی که شده ازش خارج بشه و نهایتاً یک انتخابی را که به دل خودش انجام بده اونو قوی انجام نمیده و به غلام میگها اگه علی نبود این کارو میتونستم انجام بدم شاید ولی الان نه فکر
42:35 کنید سناریو را کارگردان جوری مینوشت که در سناریوی بعد غلام علی را سربنیس کرده برای اینکه رعنا دیگه دلش در بند علی نباشه یعنی رعنا برای انتخاب خودش نمیتونه به غلام بگه که من نمیخوام با موجودی مثل تو رابطه داشتم داشته باشم انتخاب من نیست چه باشه چه نباشه میبینیم قدرتهایی که تو آدما نیست روابط دردسرساز رو مدام تقویت میکنه و همه اون آدمها به خاطر این ضعیف بودنشون قابل فهمن اما شاید قابل دفاع نباشن زندگی در پیرپسر مملوع از حسرته و مملوع از پیام برای ما که اگه قراره این جامعه تغییر کنه آدمایی که تو خیابون دارن راه میرن رو ما نمیتونیم تغییر بدیم دیوارهای ما محدودیتهامونو داره به ما نشون میده ولی انتخابهای ما که سرنوشت آدمای زیر اون سقف را میتونه
43:22 تغییر بده. ممنونم که این تحلیل را گوش کردین.